شرری در دل

شاید اگر میفهمیدی چقدر در رنج و عذابم، لحظه ای تعلل نمیکردی،...

کِی اینهمه بارون اومد نفهمیدم؟ چندمین بارون پاییزی رو هم از دست دادم...

فهمیدم یکی از بچه ها تو برج هتل زندگی میکنه! یعنی یک برج ۳۰-۴۰ طبقه با امکانات هتلی و فراهتلی! بنظرم باحال اومد🤚

همان اتفاقی که باید بیفتد…

داشتیم صحبت میکردیم، یک جا از حرفم تعجب کرد، ابروهاش ناخودآگاه رفت بالا، من هیچوقت هیچ کجا این صحنه رو ندیده بودم، پوست پشت پلک خیلی شفاف و روشن بود، طوری که رگاهاش دیده میشد، خون بنفش طور قشنگی در جریان بود،... ما هیچوقت از این فاصله صحبت نکرده بودیم،... خیلی زیبا بود، حتی برای همون چند ثانیه...

وقتی از حس و انرژی اجراش صحبت میکرد میخواستم کله اش رو بکنم، اینکه چرا به من نمیگه برای اجرا و بعد میاد از حس هاش میگه😒

ته دلم بارها شنیدم که بهم میگن تو کارتو بکن، خدا حواسش هست❤️

غمی که هورمونی نیست..

اینکه میزم کنار پنجره اس، پنجره رو به کوچه، رو به مغازه و کافی شاپ، حس خوبی بهم میده، اینکه منم قاطی این شهر و رفت و آمد و آدماشم...

یک پیتزا گنده برای خودم سفارش دادم، یک قوطی ‌دلستر هم تو یخچال گذاشتم، و یک فیلم خوب هم پیدا میکنم...

امتحان زبان نزدیکه، خیلی زبان رو دوست دارم، ولی ولی اونقدر که دوست دارم نمیتونم براش وقت بزارم☹️همینطور برای موسیقی، اونقدری که به دلم باشه و خیلی پربازده باشه، نمیشه، نمیتونم☹️☹️☹️

غمگین و ‌دپرسم،... واقعا هرچی داشته باشی هرکجا باشی هزارتا آدم و خدم داشته باشی، بازم بازم روزهای غمگین داری، حالا کیفیت و کمیتش فرق داره، یکی همیشه غمگینه یکی ماهی یک هفته یکی سالی یک هفته!...

چون میگذرد، انگار ملالی نیست...

ولی ولی چقدررررر دلم میخواد یک اتفاق قشنگ تو موسیقی بیفته، خیلی قشنگگگگ و رویایی😢

ای خورشید من…

لحظه اوج ارکستر، لحظه پایین اومدن از سِن، لحظه برداشتن دست از کلاویه، لحظه حس لباس فاخر اجرا، لحظه ای که صدا ارکستر رو میشکنه و ازش رد میشه، لحظه امتداد صدا و ریز نواختن ارکستر توامان، لحظه دیده شدن، شنیده شدن، لحظه نورهای متمرکز، لحظه سکوت پونصد نفر، اصلا لحظه دسته گل گرفتن، عکس گرفتن، لحظه پاک کردن گریم، بگو لحظه رفتن و دوباره آمدن و سی شب اجرا رفتن،... لحظه گریستن، لحظه دیر به خواب رفتن، لحظه جاه طلبی بیشتر و بیشتر...

همه این لحظات، تجربه لذتبخش همه این لحظات رو به من تقدیم کن.

حال بدی داشتم، قطعه o sole mio دگرگون کرد در لحظه.

ابرهای همه عالم شب و روز؛ در دلم می گریند…

میگه خوبی! فالشی نداشتی! از جلسه قبل خیلی بهتری! از اینجا به بعد باید خودت، خودت رو کشف کنی! بفهمی چطور صدای خوب و ژوست میتونی ایجاد کنی! چی خرابش میکنه! کجا نباید با فشار بخونی!... بگذریم از حرفای خوب بی حاصل...

حجم اتفاقات تلخ و شوکه کننده چقدر زیاد شده، به خودت میای میبینی یکساعته داری صفحات رو بالا پایین میکنی ببینی چطور همچین اتفاقی افتاده! آخرم نمیفهمی! و کلی صحنه و سناریو تو ذهنت میچینی از ریز خبرها و حرف‌ها... خودازاری اجتناب ناپذیر... سوشال مدیا، عمق هر اتفاقی رو ده برابر میکنه،...

یک عکس خندون و رنگی از خودم استوری کردم، منکه میدونم اون من نیستم! خیلی وقته من نیستم! اصلا یادم نمیاد کی حس درون و بیرونم منطبق بوده! خیلی وقته یا یکی کمتره یا یکی بیشتر و این منم که لا‌پوشانی میکنم همه چیز رو.

میترسم برای خودم، برای اطرافیانم، ترس و استرسش از خودش بدتره.

کاش یک موتور سیکلت سنگین داشتم، اونوقت من بودم و موتورم و گیس بافته ام.

منی که چندین وقت بود شیرینی و کیک و کروسان نخورده بودم، امروز وقت و بی وقت، با دلیل و بی دلیل و بی لذت فقط خوردم...

امشب تمرین نمیکنم، زودتر میرم تو تختم، و رمان میخونم...

چه روزی بهتر از شنبه!

خودم میگم برام وقت کلاس بزارن، از اونور خدا خدا میکنم کنسل کنن و نشه☹️☹️☹️ولی نمیشه! فردا باید برم کلاس! و کار داره زیاددد!

المانی میخونی! دنبال کار با پروانه ای! لاتاری شرکت میکنی!

چ زندگیه!!! خوشبحال اونایی که میتونن بشینن و وارد هیچکاری نمیشن! کلا بی دغدغه میرن جلو؛ احسنت🤚

تصمیم قاطع! مسیر مشخص! اصلا تو زندگی من معنی! وجود! نداره!!!!!!!!!!!!...............

برای درد دستم با یک ارتوپد صحبت کردم! برداشته میگه احتمال سندروم تونل کارپال هست! نوار عصب عضله بده!!!!!!!! و من که فک نمیکردم جدی باشه و کماکان هم فکر نمیکنم!

چقدر زود از دست رفتی…

وقتی نورها رفت و گروه شروع به نواختن کرد، توی دلم خالی شد، ای وای، من اینو خودم زدم، تو عید امسال، تا چهار صفحه اولش هم زدم و خوندم،... میدونستم اونجا کجاس و چی قراره ببینم و بشنوم، ولی بازم یکجوری شدم! انگار انتظار نداشتم جا بمونم، انگار که هنوز وقت برای خیلی چیزا باشه،... نه ولی نبود، تموم شد،...

گوش کردن به ملودی و متنش، یکجاهایی قلبم رو به درد میاورد، ۶۰-۷۰٪ آدمای اونور رو میشناختم، نمیدونم چرا تقدیر و زندگی و ماجراها اینطور رقم خورد که روبروی اونا باشم نه کنارشون،...

یکوقتایی دوست دارم تیکه های این پازل رو یکی خودش بچینه و حال منو بفهمه، یکوقتاییم هم نفهمه! از خودم بپرسه،... ولی ایندفعه دوست داشتم بفهمه.......

داشت میگفت راجب یک شاعری عه که منبع الهامش خشک شده،... چه دردناک و سهمگین، واقعا یک شاعر بی منبع الهام چطور میتونه دووم بیاره؟!...

اینم بگذشت.

ماییم و نوای بی نوایی…

به سیاق هرشب، منه بینوام و قطعه پفیوز... برای دو میزان از دیروز، نه پریروز درگیرم، بعدش بهتره باز ولی این دوتا میزان پوستی از من بینوا کند که کند...

به سان فیونا نگون بخت که در قلعه زندانی بود و منتظر شرک بود🤣منم منتظرم این دو میزان و سایر داستاناش از سر من باز بشه و رها بشم... چطوریش مهم نیس🤣

هربار بهش میگم من دیگه اینارو نمیزنم، باز دفعه بعد با سرکج تمرین میکنم و میزنم! از بنیان خرابه!

طرف پشت پیانو گرند خیلی بزرگ که من از نزدیک ندیدم چه برسه بزنم باهاش نشسته و خیلی معمولی میزنه! من نمیدونم چطور از هیجان اون پیانو کوک با در باز و کامل در اختیارت نمیمیرررررری؟؟؟؟!

دلم مسقطی میخواد!

خسته ام از این عقل خسته…

برنامه ای که دیشب ریختم، صبح بهم خورد🤣، همینقدر زندگیم ثبات داره! ثبت نام ترم جدید بود و فهمیدم قراره ترم بعد هم همین استاد پاچه گیر درس بده، از اونجایی که اوایل خوشم نمیومد از کلاسش، ولی بعد دیدم واقعا خوبه، از ترس اینکه شاید دیرتر بردارم و این ارایه نده، صبح ترم جدید ثبت نام کردم!!! به همین خوشمزگی!!!

کلاس عصرم یک ساعت مونده به کلاس کنسل شد، و من موندم با حجم زیادی از خوب الان چیکار کنم پسسسسس؟!

یکم زبان بخونم و ساز بزنم:/ و به پیجم برسم!🤞

تو بگی اره، تمومه…

میخوام ترم بعدی کلاس زبانم رو با تاخیر بردارم، کلاس سلفژم هم تموم میشه این ماه، و دیگه ادامه نمیدم، اینجوری دستم باز میشه برای یکسری از کارها که وسط این شلوغیا هی عقب میافتادن...

ولی تا آخر ماه، فشرده کلی کار دارم...

با این برنامه، یک ماه وقت میخرم، که البته کلاس ساز و آواز پابرجا میمونن، ولی دستم باز میشه برای کارهای دیگ،...

واقعا جمع کردن زبان! دشیفراژ! دو قطعه اوازی! سه قطعه پیانو! همه همه وقتمو میگیره! نمیخوام اینقد درگیر باشم که نتونم کاری دیگ بکنم،...

همه دنیا بخواد و تو بگی نه... نخواد .... و تو بگی آره... تمومه🤚
همین که اول و آخر تو هستی... به محتاج تو... محتاجی حرومه🤞

پیشونی کجا میشونی…

هم یک تئاتر روی صحنه اس، هم یک رسیتال در حال برگزاریه... و من در هیچ کدومشون نیستم😞😞😞

هیچجوری نمیتونم دلم رو آروم قوی نگهدارم... همه فرصتهایی که دوست داشتم، جلوی چشمام ماله بقیه شدن،... و من برای همیشه از دستشون دادم،... تقصیر؟؟! نمیدونم من یا کی یا پیشونی کجا میشونی؟!...

آخرین نفر…

آخرین چراغ این خونه رو من هرشب خاموش میکنم، مثل الان، آخرین نفری که تو این خونه میخوابه منم، مثل الان که خیلی یواش اومدم توی تختم...

آخرین صدای هرروز این خونه ماله منه، یا صدای خودم یا سازم،... پر سروصداترین آدم خونه، ساختمون و چه بسا این کوچه، منم!...

واقعاااا سخته بودن کنار یک موزیسین! البته کسی که مثل من مسیر رو میره سختتره، چون صدای ناهنجار زیاد داره تمریناش، کلی طول میکشه تا یک قطعه رو راست و ریس کنم و خوب بقیه باس تحمل کنن دیگ😄

این روزا سعی میکنم بیشتر به خودم برسم! خواب کافی، آب کافی خوردن، میوه خوردن، آجیل خوردن، غذای سالم،... یجورایی رژیم کالری منفی هم گرفتم، سعی میکنم پروتئین هم زیاد بخورم...

با همه ایناااا خیلی خیلی چیزا باب دلم نیست، خیلی انگار توی رکودم تو موسیقی، اونقدی که هرروزم گره خورده باهاش، اونقد نتیجه نداره، حجم ناکامی و هیچ خبری خیلی زیادددده😞

یعنی میشه از این خاکسترها ققنوسی متولد بشه؟؟؟...😭

خیلی دور خیلی سخت

پوستر تئاتر رو دیدم، میدونستم همین روزا میرن رو صحنه ولی بازم جا خوردم... یک حس ناراحتی و خشم و افسوس و بیچارگی کردم... خیلی وقتا دست و پا زدن و تقلا جواب نمیده که نمیده که نمیده...

صبح کلی مسیرم رو دور کردم و پیاده اومدم، نُت ها تو دستام مچاله شدن، چشمام هیچی رو درک نمیکرد، کاملا حسی مسیر خانه رو میرفتم و مغزم مشغول بود...

اینکه این قطعه لعنتی به جای درستی برسه و زودتر اتفاق بیفته، آرزوی منه،... اینکه روی صحنه جلوی استاد فعلی و سابقم اجرا کنم، اینکه استاد سابقم بعدش بلند شه بلند بگه Bravo 👍 مثل همون وقتی که به یک گیتاریست بعد اجراش گفت،... منم بهت زده و هیجان زده با دستام هر دوشون رو نشون بدم تو جمعیت و بگم اره زحمتای شماها البته بی تاثیر نبوده😅🤚

برای همچین تصویری من خیلی وقت ندارم😭😭😭

دورها مشعلی میدرخشد…

کاش خدا یک حالی به من بده،... دقیقا همون جایی که هیچکس منو نمیبینه،... همون جایی که یک نور کوچیک کلی بهم انگیزه میده،...

دورها مشعلی میدرخشد که روحم را برمی انگیزد...

🙌

پاییز لبریز…

هوا هوای مچاله کردن پاها زیر یک پتوی نرم و گرمه، یک بافت شل و یقه دار بپوشی، موهاتو گوجه کنی یک دمنوش آرامش بخش تو یک دستت و یک کتاب کش دار تو یک دسته دیگه ات...

یک نمایش نامه شاید... مفصل و کش دار...

میخواستم تمرین کنم ولی منصرف شدم، گفتم باشه برای فردا...

کاش نت اچوکاتورا!!! رو درست بنوازم!

کاش لالایی برامس و بهار از چهار فصل ویوالدی رو بتونم درست و بی فالشی بخونم!

کاش فردا صبح همه اینا درست شده بااااااااااشه😞

خالی از عاطفه و خشم…

کاش میتونستم خودم رو از بیرون ببینم، ببینم که بقیه چی میبینن وقتی بهم نگاه میکنن... چه وقتی که میخونم چ وقتی که ساز میزنم... که امروز اون آقایی که رو مبل طوسی روبروی کلاسم نشسته بود و محو، چی میدید که براش جالب بود؟ که چرا جای دیگه ننشست؟ که چرا تو اون ده دقیقه کاره دیگه ای برای انجام دادن نداشت جز نشستن روی اون مبل؟ که چرا نگاهش سمت من و پیانو بود؟...

نوازنده هم کلاسای منو از دست نمیده، برای اونم خیلی جالبه و خوشش میاد زیاد...

میخوام یک قطعه ای ضبط کنم هی نمیشه نمیشه و اعتماد به نفس هم ندارم، بس استادم ایده ال گراس! منم خیلی دورم از ایده الش☹️☹️☹️

با استاد سابقم کلاس برداشتم، بهش میخوام بگم این قطعه کوفتی رو به اجرا برسون! چطوریش مهم نیست فقط تمومش کن😣

کاش دل و دل و دل و... یک دله بشه...

آهو در طویله خران!

دلم از دسرهای عروسی می‌خواد☹️ یک وقتایی آرزو میکنم دل من اندازه سفره بشه که همچی توش جا بشه! اونوقت دیگه به دلم نمیمونه! یک هفته از عروسی گذشته و دلم دسرهاشو میخواد! وقتی اینقد جلوت غذا و سالاد و دسر متنوع هست، وقتی نمیتونی کدوم انتخاب کنی کدوم جواب کنی، بعد به دل آدم میمونه دیگه اون چیزایی که نتونست بخوره، دسرهاش خیلی هوس انگیز بود🤤

تو رابطه با استادم به حد درستی رسیدم! یکوقتایی نگران پیام دادن و زنگ زدن بودن هی میگفتم بد نباشه زیاده روی نباشه زشت نباشه فکر دیگه نکنه! ولی الان خیلی راحت میتونم حرف بزنم و راحت هم جواب میگیرم، این حد رو با خیلیا نفهمیدم کجاس، ولی با استادم فهمیدم، البته طرف مقابل هم مهمه، بازخوردهایی که میگیرم همینو میگه که همه چی درسته این وسط و این عالیه😙

دو صفحه دشیفراژ کردن چرا اینقد سخت شده برام؟ دوست ندارمممممم بخونمممممممممممم:/

ما هیچ نگفتیم و حکایت به در افتاد

از اول که وارد شد شناختمش، ولی هی خودمو زدم به ندیدن، نفهمیدن، چند روز پیش هم دیدمش، اونجا تونستم در برم و رو در رو نشم باهاش، ولی اینبار،... خودش دنبالم گشت، و خوب خیلی شوک زده و خوشحال ولی در اصل ناراحت و عصبی، باهم خوش و بش کردیم و عکس گرفتیم و فامیل دور درومدیم! حالا یک چیزهایی که از همه پنهان کردم، کف دستشه، و میزاره کف دسته همه کسایی که میشناسم و میشناسیم! کاش امشب حذف میشد از زندگیم...

کادوی عروسی

طرف یک میلیون هدیه به عروس داماد میده، بعد یک و نیم میلیون میده برای میکاپ و شنیون! من جای داماد بودم میگفتم ارایشگاه نرین همینجوری بیاین، پول ارایشگاه رو به هدیه من اضافه کنین🤣، حالا جل و پلاس میگی میمونه، ولی میکاپ و شنیون برای همون چند ساعته و بعدش مجبوری همرو بشوری و باز کنی:/

با این قیمتا ملت باید تشکر کنن کسی به عروسیشون میره، خیلیا از پسش برنمیان و نمیرن🥂

دافای زیر سن قانونی، چخبر از مدرسه؟🤣🤣🤚

سلامتی چشمات چهل بار…

کار داری؟ ولش کن! در پیانو رو ببند، تقویمتو چک نکن، لپ تاپ خاموش کن، کتاب سلفژ رو ببند، کتاب کافکا در کرانه رو باز کن بخون...

اره اینه🤟

کرم لایه بردار تو بزن، لوسیون مو تو بزن، بلیچینگ کن... بعدم لیز بخور برو تو تخت🌛