هبوط

یکجور شیرین و آفرین به این استعداد، بهش نگاه میکنه، وقتی تو تمرینا میخونه، انگار قند تو دلش آب میشه، انگار به خودشم آفرین میگه که دست پرورده اش اینجور از آب درومده،... انگار اون صدای سوپرانوی آسمانی که میگن، همینجا هبوط کرده و بس!

حالا خوده استاد کسی هست که درسشو خونده، ایتالیایی و المانی مسلطه، هرجور فکر کنی میگی امکان نداره همچین کسی با اینهمه تجربه اشتباه کنه، ببین امکان نداره تلفظ اشتباه یا تکنیک اشتباه رو تشخیص نده...

اینارو بزار کنار... حالا این، به نقل قول از یک کله گنده دیگه میگه طرف هیچ درک درستی نداره! تکنیک درستی نداره! و بدتر اینکه برای اصلاح اینا خیلی دیره:/سرتاپاشو قهوه ای میکرد، کمتر از اینا حرفا میشد؛ والا...

من احتمال غرض ورزی هم تو این نقل قول میدم، ولی اینکه همه این حرف‌ها رو از سر اختلافات با اون زده باشه رو گمان نمیکنم:(

مطمنیم یک چیزی بوده، و شاید این شاخ و برگش داده شایدم نه.

خلاصه تشخیص سره از ناسره تو این وادی، سخت که نه، ناممکن شده،... کاش کاش خودم بفهمم، اینا اونجور که خودشون میخوان تفسیر میکنن، نه اونجور که هست و باید.

هیچی دیگه، برم تمرین این قطعه جدید، قشنگه، دوسش دارم^_^

یکم از این، یکم از اون

برداشته میگه من خیلیا رو لایف کوچ کردم! بنظرم کسی که زندگی خودش بهم ریخته اس، کارای ناتموم زیاد داره که چندتاش رو خودم میدونم، نمیتونه و نباید کسی رو کوچ کنه! کسی که بین رشته اش و علاقه اش شل کن سفت کن داره و یکم از این و یکم از اونه، سربازی نرفته، کار ثابت و مشخص نداره، برنامه خارج رفتن داره، با خیلیا درگیره و سرناسازگاری داره، رابطه عاطفی نامشخص داره، و هزارتا چیز دیگه، چطور واقعااا چطورررر میخواد به بقیه راهنمایی بده؟! تو اگه لالایی بلد بودی که خودت خوابت میبرد،... مثل اون یارو که زن و بچه داشت و یک معشوق آخر هفته تو شهر دیگه! بعد بگو چی؟؟؟ طرف مشاور خانواده بود!!! جدی جدی من همچین شخصی رو میشناسم و هیچ آبایی نداره که بگه و نشون بده به همه🫨🫨🫨

👇

ادامه نوشته

صبح بی آفتاب

امروز دلم میخواد بیشتر تو تختم بمونم😚، مثل دیروز صبح،... گوشیم رو تو تخت چک کنم، به خواب شیرین دیشبم فکر کنم، به تمرین دیروز، به کلاس فردا، به قطعه ای که تازه نواختنش رو شروع کردم، به مسترکلاس ماه بعد...

همچی هم یواش در جریانه،... تا قبل عید یک جلسه لیزر باید برم، آزمایش خون مفصل بدم، تونیک موهام رو قطع کنم، یکم لباس بخرم،...

چیزی که مبرهنه الان، اینه که تو سکوت خونه، فعلا میخوام کماکان تو تختم غلت بزنم...

جایی که پرده ها می افتد

با اومدن یک استاد دیگه سرتمرین، یک بعد دیگه از شارلاتان معروف رونمایی شد! اونکه بدو بدو میخواست کار رو ببنده و اجرا کنه، و سریع رد میشد از هر بخش، با استاد جدید دیدم که هر بخش چقدر داستان داره، با تمرین‌هایی که بهمون گفت، فهمیدم اصلا چطور باید اجرا کرد،...اینکه هر بخش کی جدا باید شنیده بشه، کی همرو پوش کنن، کی به کدوم بخش همه گوش کنن و زیرصداش باشن و هزار داستان دیگ،... شارلاتان بی حوصله و بی سواد اصلاااا اینارو نمیگفت یا نمیدونست که بگه، که دومی محتمل تره...

سال جدید که بیاد، من وارد هفتمین سالم در این عرصه لایتناهی میشم🫠... و چقدر همین امسال، در فهم من و سوالات جدید برای من، تاثیرگذار بود، بخاطر همه آدم‌ها و کارگاهها و کتابها...

تا قمر در عقربه، کار ما چنینه

امروز خیلی سرامیکای کف خونه اش برق میزد، معلوم بود همین امروز طی کشیده اساسی، یکسری وسایل چوبی خاص که معلومه خودش درست کرده روی کانتر بود، گلدونهاش رو جابجا کرده بود، ولی کماکان اشپزخونه اش ویرون بود، هرجای خونه اش رو تغییر بده، اشپزخونه رو نمیخواد یا نمیتونه کاری بکنه، همه جا نور بود، ولی اونجا تاریک و تیره و شلوغ، امیدوارم بتونه با اشپزخونه اش آشتی کنه، با استیکرای کج و معوج روی یخچالش، با قابلمه های تو هم روی اجاق گازش،...

از چهارشنبه، هرشب، تا دیشب، ساعت ۳:۳۰-۴ صبح میخوابیدم، قبلش کمتر به خودم سخت میگرفتم، بکوب میزدم، دو تا قطعه رو آماده کردم، یکیش رو اوکی داد، اون یکی رو نشد کامل بزنم، یک میزانش، یک ماهی هست که درست نمیشه، امروز که زدم گفت شده! منم گفتم واقعا؟ گفت اوهوم، چه بد که خودت متوجه نمیشی😭، خیلی این حرف دردناک بود، واقعا من نفهمیدم هنوزم که با قبلش فرق کرده و درست شده😭، اینقد ذره ذره و تدریجی تمرین کردنش گذشته، که خودم نفهمیدم و نمیفهمم، واااااای؛ خیلی فاجعه اس😭، کاش خودم بفهمم کاش خودممممممممممممممم.

در دو ساعت باقیمانده از شب

فکر کنم دو ساعت دیگه بخوابم! صبح هم ساعت ۸:۳۰ گوشی رو باید کوک کنم و به استادم پیام بدم! و البته بعدش میتونم بخوابم😊

میخوام بهش بگم بجای کلاس نیم ساعته، برام کلاس یک ساعته بزار، ولی نمیدونم کاره درستیه یا نه، هزینه من که دوبرابر میشه، ولی اگه بازده داشته باشه دیگه سگ خورد! چون تا یک سوال میپرسم و اونم از بیخ و بن میخواد جواب بده، وقت تموم شده! این قطعه لعنتی هم خیلی کشدار شده؛ حالا به خودش میگم ببینم نظرش چیه! اخه خودش چندبار بهم گفت ولی نه جدی! منم جدی نمیگرفتم، ولی الان که نگاه میکنم میبینم اصلا این قطعه جلو نمیره، من کلاسی به اون صورت به خودم نمیبینم که😒...

لاک

شاید تو آینده های دور، وقتی این پیانو از این خونه رفت، یکی چشمش بخوره به این لاک های رنگارنگ روی کلاویه ها،... وقتی کلاویه رو میزنه، چشمش بغل کلاویه رو ببینه و لاک های منو ببینه،... نمیدونم چی فکر خواهد کرد، ولی دوست دارم بهش بگم این پیانو‌، چندسال ماله یک دختر قرطی بوده، که قبل کلاسش، لاک میزده، و بعدم آخرین تمریناشو با پیانو میزده، و بعد بدو بدو میرفته کلاسش🫣میدونسته کارش بده، ولی بازم سماجت داشته هم لاک بزنه هم با لاک خشک نشده تمرین کنه😅...

ببین یک گوشه اش هم لپ پر شده، این پیانو تو عمرش کلا یک بار جابجا شد و تو همون جابجایی بدبخت اینجوری شد:/ ولی فنی سالمه👍

البته حالاها که هستیم باهم🙌

بابا لنگ درازها

ریش های متراکم و کله رو به کم تراکمی چی میگه؟! نمیدونم برای چی چند هفته اس که کوتاه نمیکنه؟ آقا شیره شده:/ شایدم در رقابت تنگاتنگ با آقا گرگه، دست نمیزنه به ریش هاش!

با چشمای نالان بهم میگه؛ خسته نشو😅... منم از خنده ریسه میرم و دیگه نمیتونم ادامه بدم🤣... علیرغم همه خاله زنک بازیاش که تا از نزدیک نبینی باور نمیکنی، واقعا خوبه ها👍، چیزای زیادی بهم یادداده،...

وقتی نوازنده یک احوالی از من نمیپرسه، من که میپرسم؛) طفلکی درگیره ها، منم فاز برداشتم که بدو و دیر شد و قطعه آماده اس و فلان، کوچولو بهم گفت چشم😅، یکوقتایی دلم به حال این نرهای اطرافم رحم میاد، یکوقتایی خیلی بی چیله پیله میشن، و یک چیزهایی که میخوان نشون ندن؛ ناغافل عیان میشه، منکه چیزی بروز نمیدم، ولی تو دلم براشون یک حس ترحم و شاید خواهرانه دارم،... اره دیگ همین🤚

حظ تماشا

ایستادن یک نفر با دستان باز،... دویدن نفر دیگر با دستان باز،... در آغوش گرفتن و چرخیدن روی اون پاهای استوار و قلمی،... خنده های پیدا و ناپیدا،... بعدش فکر میکنی از بغل هم جدا شدین،... ولی انگار یک قدم از هرچی دوست داشتن در این عالم بوده، جلوتر رفتین،...

من؟ نه بابا.... فقط موهامو کلیپس زده و دهن مسواک زده و پالتو گشاد پوشیده، میرم سمت سالن تمرین...🦦

مود

دوتا تابلو از گالری خریدم، صاحب اثر هم برام امضا کرده، فرداش هم کنسرتو ویلون رفتم، آخر هفته هم ضیافت خصوصی تو یک هتل پنج ستاره این شهر، خواننده هم دعوت کردن، موسیقی زنده، غذای سلف سرویس، دکور شیک،... این وسطا فرصتی شد تیاتر هم رفتم، تو اون سالنا که کوچیکه، فاصله ات با بازیگرا کمه، مرزی بینتون نیست،...

همشون یک مثلا و ای کاش اولش داشت🙃

ناخن های بلندم روی کلاویه صدای اضافی میده، منم که عصبی میشم از صدای اضافه موقع تمرینم، ولی حوصله گرفتن ناخن هم ندارم! تو این چن سال نوازندگی، هیچوقت اونجوری که دلم نخواست نتونستم بلند کنممممم!!:/

روی مود تمرین نیستم،... برم رمان بخونم و باهاش بخوابم...

بیزار

هنوز از دیروز تو حال بدی هستم، شنیدن رازهای مخفی آدما، اونم این چیزا که دودمانشون رو میتونه به باد بده، اصلا خوب نیست، این جوونه، خامه، مراعات هیچی رو نمیکنه، اینقد تند و بد و بی رحمانه راجبشون گفت، انگار خودش خیلی پاک و مطهره! این روزا باغچه هرکی رو بیل بزنی حداقل یک کرم توش پیدا میشه، این کرم های اونا رو دونه دونه بهم داره نشون میده، به من با جزییات، به بقیه کلی تر،... اونا هم با اینکه حتما خبردار شدن از خیلی چیزها، اصلا از تک و تا نمیندازن خودشونو! به یک ورشونه که یکی ریخته وسط هرچی که تلاش کردن پنهان کنن و یک چیز دیگه نشون بدن...

حال من از شنیدن این حجم از کثافت کاری و ‌وقاحت بده، با اینکه من طرف دعوا نبودم، ولی با طرفین دعوا آشنا هستم و میبینمشون، یک چیزی که نمیفهمم اینکه چرا این اینقد پیگیری که رسوا کنه اونا رو؟؟؟ هرچیزی از اونور پخش میشه این به خودش میگیره و سریع جواب میده! این جنون اینم اوکی نیستم باهاش👎

از اونورم خیلی بدم میاد از آدمایی که هیچ چیز خاصی تو چنته ندارن ولی بازم از تک و تا نمیندازن خودشونو! جلو همه سینه کفتری راه میرن! به آدم حس کسی بودن خودشون و تحقیر بقیه میدن! در حالیکه هیچی هیچچی هیچچچچی نیستن:(

یک چیزی که هست، من بعید میدونم بخوام از این اطلاعات استفاده کنم، هر اتفاقی که میخواد بیفته، تازه من یک چیز دیگه هم میدونم که اون خیلی بدتره و چ بسا برگ برنده هم میتونه باشه، که تابحال به هیچکی نگفتم و نخواهم گفت🫸

بیزار شدم از همشون،... کاش خودشون و خبراشون و پیج هاشون برن درک...

دم اسبی

وقتی بافت یقه اسکی مشکی پوشیدم، وقتی موهام رو دم اسبی میبندم، موهای بلندم، موهایی که یکم دکلره داره داره، این صحنه برای خودم که خیلی جذابه، بقیه رو نمیدونم😅

امروز فهمیدم چ رفتار چندشی اون دوتا دختر اون روز داشتن، یکجوری به استاد چسبیده بودن، یکیشون تو دهنش بود! یکی دیگه پیرهنشو درست میکرد! یقه اش رو درست میکرد🤢! انگار که از حضور یک دختر دیگه که من باشم احساس خطر میکردن! ترس از کم توجهی! منم به حساب اینکه خوب اینا باهم دوستن و کلاس داشتن و فلان میذاشتم! اصلا مهم نبود واقعا، ولی بعدا که فهمیدم استاد اون دوتا رو تو کلاسش راه نداده هم شوک شدم هم خوشحال🤣، پس اون اداها چی بود؟! من نبودم بازم اون اداها رو درمیاوردین؟ اینجوری دورش دوره میافتادن؟! چندش ترین بودن این دوتااااا،...

از کلاس که اومدم بیرون، منشی بهم گفت مشکوک میزنی؟! الان بنظرم این حرفش یکجوری بود، و چه بسا زشت بود:///

حس مهم بودن یا احمق فرض شدن…

خوب من جلسه هفته قبلم رو کنسل کردم، میخواستم بیشتر تمرین کنم و جلسه این هفته رو خیلی آماده تر رفتم، و از شانس قشنگ من، قبل کلاسم یک جر و بحث اتفاق افتاد، که خوب من از قبل از اختلافات اینا خبر داشتم، و احتمال میدادم اینا هر لحظه به هم بپرن، ولی بازم اصلا احتمال نمیدادم قبل کلاس من این اتفاق بیفته و اونقد استادم رو بهم ریخته ببینم،... بقیه هنرجوها که خوب بی اطلاع بودن، یجورایی به روال کلاسشون میرفت، ولی من نه! کلاسی نداشتم و همش به حرف و جوابیه و فلان رفت! شاید از این نظر که من خیلی چیزها رو میدونم و شاید اعتماد شد بهم و پرده ها افتاد و شارلاتان بازی یک عده دیگ مجدد برام محرز بود، خوب بود، ولی از اینور من کل هفته تمرین کرده بودم، من برای کلاسم رفته بودم، و خوب تایم و اعصاب من بازیچه آدمای بیخود که به من هیچچچ ربطی ندارن، شد، حس حماقت توام با حس آدم مهم تو درد و دل شنیدن و شنیدن حرفهای ممنوعه که عمرا کسی اینا رو راجب اونا بدونه و چ خطرناک که من از کثافت کاری هاشون خبر دارم و کماکان باهاشون کار میکنم...

از صبح سردردم،... نتونستم کار مفیدی انجام بدم، حس احمق بودن و ظلم و جفا شدن و به من چه و به درک و اینارو برای چی به من میگی دارم😭😭😭

دارم تلاش میکنم صبح رو فراموش کنم و بتونم به کارهام برسم... الان که نوشتم یکم سبک شدم😞

این ۴ نفر…

از صداش میتونم حدس بزنم، حرکت دستاش روی کلاویه چطوره، نگاهش به کدوم دستشه، فکر کنم نت جلوش نباشه، حتما حفظ کرده، پیوستگی نت ها رو خوب دراورده،...

برداشته جلو جمع میگه فکر نمیکردم بفرستی! بیشعور شماره یک!

باز این یکی دیگه، بعد که اعتراض کردم به اینکه مدیریت نمیکنه کلاس رو و خیلی سریع داره درس میده، پارت دوم کلاس که بهش گفته بودم نیستم، برداشته میگه این خودش نیست! بعد حرفم میزنه! خیلی بیشعور شماره دو!!

این خوبه به نسبت، بلده ولی از این بلد بودنش خیلی کم به من میرسه:/ دیگه فعلا تو برزخ اگ این نه پس کی موندم!! گوگولی پوست کَن:(

این یکم خوبه هاوارتا بد! اگه تا روز معلم تو کلاسش موندم و روابط به همین منوال پیش رفت، میخوام با گلی که بهش میدم یک یادداشت هم براش بنویسم، حدودی میدونم چی بهش بگم، ولی همه اینا بسته به اینه چطور پیش بره تا اون زمان... خاله زنک یکم بدردبخور تو کویر:///!

همه چیز تو پروسه اس، نمیدونم زندگی مجال دیدن بعد پروسه رو به من کی میده... اینکه به سرانجام یا ثبات رسیدن یک چیز رو تو زندگیم رو ببینم........

بازم همون آدم معمولی…

منوی روی یخچالش عوض شده بود، انگار از یک رستوران دیگه سفارش میده،... روی زمین پر از تخته چوب بود، روی کانتر هم ابزار و قرص و سیگار و گل خشک شده،... لیوانهای لنگ به لنگ آویزون و قابلمه های رنگ و رو رفته شسته شده پخش و پلا...

فرصتی شد که صحبت کنیم،... اینکه میفهمید من چی میگم، اینکه هروقت هردوتامون همزمان حرف میزدیم اون حرفشو رو قطع میکرد و میگفت من بگم🥲،...

بهم گفت اونم یک آدم با استعداد معمولیه، اونم سختی زیاد کشیده، اونم هروقت یکی رو میدیده که خیلی راحت و زود یک قطعه رو درمیاورده ناراحت میشده و حسودی میکرده،... اینکه حس هام رو تجربه کرده و به زبون میاره و آبایی نداره از گفتنش، خیلی خیلی حس خوبی بهم میده،... بهم میگه اونایی که زود رسیدن بعدش به پوچی رسیدن،... بزار هدفت دور از خودت باشه، از مسیرت لذت ببر،... چیزایی رو تو مسیر میفهمی که اونا هیچوقت درک نخواهند کرد،...🥹... اینکه سؤالایی که از استادش میپرسیده، استادش باید فکر میکرده که جواب بده، چون استعداد ذاتی داشته و هیچوقت چالش های یک استعداد و توان معمولی رو درک نکرده...اینکه نقاشیش عالی بوده ولی مسیر دیگه انتخاب کرده، اینکه میتونسته یک ساز راحت‌تر انتخاب کنه و الان جای بهتری میتونست داشته باشه، اینکه،... اینکه،...

کاش کااااش اینقد حق انتخاب نداشتم، کاش کاااش اینقد ولع همه چیز رو همزمان نداشتم، کاش کاااش میتونستم تمام و کمال از داشته هام لذت ببرم، کاااااااش.

گربه سگ…

دیروز تو مهمونی، گربه میزبان، دستم رو چنگ زد، روی دستم دو جا زخم شد، گربه وحشی😡، بعدم میگفتن نه اون الکی میزنه و فلان😑... بعد که اومدیم خونه، یک سگ برای نیم ساعت پیش ما بود، چقد کوگولی و حرف گوش کن بود🤩، اصلااا چنگ نمیزد یا گاز نمیگرفت هرکارش که میکردی...

ولی در کل بازم مطمین شدم من هیچوقت در زندگیم سگ یا گربه نخواهمممم داشت،... اصلاااا دوست ندارم،... اصلااااا،...

وقتی بغلشون میکنی و قلبشون تند تند میزنه، یا میخوان لیست بزنن،... اصلا اصلاااا دوست ندارمممم.