تا قمر در عقربه، کار ما چنینه
امروز خیلی سرامیکای کف خونه اش برق میزد، معلوم بود همین امروز طی کشیده اساسی، یکسری وسایل چوبی خاص که معلومه خودش درست کرده روی کانتر بود، گلدونهاش رو جابجا کرده بود، ولی کماکان اشپزخونه اش ویرون بود، هرجای خونه اش رو تغییر بده، اشپزخونه رو نمیخواد یا نمیتونه کاری بکنه، همه جا نور بود، ولی اونجا تاریک و تیره و شلوغ، امیدوارم بتونه با اشپزخونه اش آشتی کنه، با استیکرای کج و معوج روی یخچالش، با قابلمه های تو هم روی اجاق گازش،...
از چهارشنبه، هرشب، تا دیشب، ساعت ۳:۳۰-۴ صبح میخوابیدم، قبلش کمتر به خودم سخت میگرفتم، بکوب میزدم، دو تا قطعه رو آماده کردم، یکیش رو اوکی داد، اون یکی رو نشد کامل بزنم، یک میزانش، یک ماهی هست که درست نمیشه، امروز که زدم گفت شده! منم گفتم واقعا؟ گفت اوهوم، چه بد که خودت متوجه نمیشی😭، خیلی این حرف دردناک بود، واقعا من نفهمیدم هنوزم که با قبلش فرق کرده و درست شده😭، اینقد ذره ذره و تدریجی تمرین کردنش گذشته، که خودم نفهمیدم و نمیفهمم، واااااای؛ خیلی فاجعه اس😭، کاش خودم بفهمم کاش خودممممممممممممممم.