پیانو، پول، کت

نصف موزیسین های شهر رو تو کلاس پیانوم دیدم! یا قبل من بودن یا بعد من! مورد آخری اون دختره یبس گروهی دیدم، میدونستم پیانیسته ولی نمیدونستم با استاد من کلاس میاد،...

اسفند که بیاد میشه چهارسال،... چهارسال که پیانو میزنم،...

‌عکسای گوشیم رو مرتب میکنم، به پول فکر میکنم، با دوستم چت میکنم و باز به پول فکر میکنم،...

حالا که کت مد شده بدو نباس بری بخری که! بدو برو مانتوهات رو کوتاه کن که کت شه😄✌️

مصاحبه و ادیشن

حس خیلی خوبی بود،... نت هایی که من ویرایش کرده بودم دسته بچه ها بود،... اونا رو من نوشته بودم🥰✌️

این روزها بیشتر از همیشه منتظر افتادن شماره های ناشناس روی گوشیممم،... شماره هایی که منو میشناسن و با من کار دارن،... شاید برای مصاحبه کاری شایدم ادیشن تیاتر🥲...

روزهای انتظاری رو میگذرونم! منتظر اجرا، کار، ادیشن،...

مجسمه

اونجور که ایرفرایر و ماکروفر رو روی هم گذاشته بود و دو شاخه هاشون رو هوا بود، مشخص بود اهل استفاده و غذا درست کردن نیست و نمیشه،... یک مجسمه داره که سه تا صورتک داره یکی دهنشو بسته یکی گوششو و یکی چشمشو،... یا یک مجسمه دیگه که ادمک بود که روی سرش یک کوزه بلند بود و دستش تا بالای کوزه کش اومده بود،... یا یک صورتک دیگه پیشونی خیلی بلندی داشت،... یا اون آدمک ویولن زن، که نشسته بود، اخه ویلونیستا معمولا ایستاده میزنن، چرا نشسته بودن اون ادمک بی صورت؟...میشه ساعت ها به اینا نگاه و فکر کرد و صحبت کرد،... مجسمه های خونه ما همشون خنگ و سطحی ان، چیز قابل تاملی ندارن😶

دلم می‌خواد بیشتر از این خونه بدونم،... شکل هیچ خونه ای که رفتم نیست.

ملیت ها

اولین استادم روس بود، مسترکلاس دوتا استاد ارمنی رفتم، با یک دختر دو رگه ایرانی ایتالیایی اشنا شدم، حتی با دو نفر متولد افغانستان،... هیچ کجای دیگه زندگیم نمیتونستم این آدما رو ببینم، و فارسی حرف زدن بامزه شون رو بشنوم،... یک چیزهایی به من داد که چون تدریجی بود باید بشینم فکر کنم،... هرچند تهش ناراضیم از خیلی خیییلی چیزها،...

اقیانوس قرمز

به ۷ تا دفتر رزومه فرستادم، ولی هیچکدوم آگهی درخواست نیرو نداده بودن، و احتمال اینکه اصلا رزومه من رو نبینن یا ایگنور کنن خیلی خیلی زیاده،... شاید بهتر بود به حرفش میکردم و از آدمای آشنا شروع میکردم تا هزار پشت غریبه،...

به هرحال کمی صبر میکنم، کلاس پیانو رو فردا میرم و میشینم فکر میکنم چطور میتونم خودمو بهتر پرزنت کنم و موقعیت شغلی خوبی بگیرم😮‍💨

آخرای ابان

هنوز بیدار و هشیارم،... میتونم یک تمرین حسابی پیانو داشته باشم قبل خواب،... مغزی که از صبح هزارجا رفته و هزار چیز گوگل کرده و هزارجا چت کرده و ایمیل زده و رزومه فرستاده،...

یکوقتایی میگم حرف زدن با بنگاهی و کارهای مالی و چه کنم چ نکنم هاش کاش ماله من نبود، مثلا می‌شد کامل خودمو میکشیدم کنار و خاطرجمع بودم که به بهترین نحو انجام میشه ولی نمیشه و نمیتونم،...

اینهمه فکر کردن مغز رو رشد میده ولی فرسوده و پژمرده هم میکنه...

اینقدر همه چی پراکنده شده که کارام رو یادم نمیاد،...

باید ساز بزنم زیادددد، باید نترسم و افکار منفی رو بزارم کنار یکمی...

جمعه و دیروزش

دیشب جلوی جمع از من تعریف کرد، جایی که انتظار نداشتم، جاییکه بقیه هم همون اموزش منو دیده بودن ولی قدر من استفاده نکرده بودن، خیلی ذوق زده شدم و نمیدونستم چی باید بگم🥲، باحال بود، اونم‌ دیروز که شلوغی خودش و روز قبلش توش بود،... جمعه بیرون بودم، فلامینگو برای اولین بار تو عمرم دیدم، کارتینگ برای اولین بار سوار شدم، گلایدر برای اولین بار سوار شدم، بعدم یک رستوران معروف غذا خوردیم و دمپایی و کیف و تل انار خیلی خیلی قیمت مناسب خریدم🥰شنبه امتحان داشتم، تمرین رفتم، شام برگر خوردیم،... دیشب روی مبل خوابم برد،... از خستگی مغزی و جسمی،...

ولی تهش یک حس "خوب که چی" همشون داشت،... انگار سرم گرم شده بود با چیزای نالازم! هدف این روزای من یک چیز دیگه اس، این روزا که بی هیچی میگذره و هدفم کم رنگ و گم میشه رو نمیتونم عمیقا خوشحالشون بشم://

دوست داشتن

میگفت اون خیلی خوشبخته،...رشته ای که دوست داشت رو خوند، کاری که دوست داشت پیدا کرد، با کسی که دوست داشت ازدواج کرد، عروسی که دوست داشت گرفت، بچه ای که دوست داشت به دنیا آورد، سفرهایی که دوست داشت رفت، مناسبت هایی ک دوست داشت کادو و مراسم گرفت،پیج پابلیک پرطرفدار و خوش ویترین هم داره، اونم در ۲۹ سالگی،... از نگاه یک مادر این ته خوشبختی و عاقبت بخیری عه،... از نگاه جامعه و در و آشنا هم همینه،...

توی یک قسمت نوبت لیلی، بابا عه خواب میبینه همه چی درست و عالیه و همه خونواده اش دورهم شاد و خوشبختن، خیلی شاد و همه چی در بهترین حالت،... انگار بعضیا همین سکانس رو زندگی میکنن همه عمر..

مواجهه با ترس ها،... غلبه بر ترس ها،... نمیدونم کی بتونم از پسشون بربیام، ترس‌های خنده دار از نگاه بقیه، که من رو از خیلی چیزا انداخته.

امروز، چهارشنبه

ترکیب چایی هل دار و کلمپه گردویی و هوای بارونی و زمین خیس و لباسای شسته شده و ناهار ماکارونی با ترشی امروز...

آبان ماه

هیچوقت اینهمه کدو ندیده بودم، کدوهای نارنجی و حلوایی، با کلی برگ پاییزی و دکور قشنگ برای عکس گرفتن،... بعدم اون عکاسخونه تو اون فضای کاهگلی🥲، من لباس سرخپوستی و قاجاری پوشیدم و باهاش یک خروار عکس گرفتم، خیلی اکسسوری های قشنگی داشت، منم دیدم این لباسا و وسایلش خاصه تا خرتناق عکس گرفتم😄،... برنامه چایی اتیشی و غذا خوردن تو یک رستوران معروف هم داشتیم که وقت نشد، من کلاس داشتم😑...

سرکلاس بهم گفت تو به اواز نیاز نداری، و همه تایم به حرف گذشت،... نه من شروع کننده نبودم، و نمیخواستم ادامه دار بشه و ولی بعضیا انگار حوصله درس نداشت و عوضش چونه گرم داشت😑

صبح کلی لباس انداختم تو ماشین، کمد لباسام رو سم و نفتالین زدم و لباسای تابستونی شسته شده رو عقب کمد گذاشتم✌️

قاب گوشیم رو عوض کردم✌️لباسای زمستونی رو آوردم جلوی کمد، توی تقویمم یکسری چیزا نوشتم، و میخوام با ناهار سریال محبوبم رو ببینم🤩

کلاس ارتقا نظام

قبل کلاس، ارایشگاه رفتم، حموم رفتم، لباسام رو شسته و اتو کرده بودم، حتی کفش هامو شسته بودم، گوشیم رو شارژ کرده بودم، یک دفترچه و خودکار برده بودم، آرایش کم کرده بودم، با خواب اندازه و قیافه و بدن نسبتا شارژ رفتم کلاس،...

حالا بغلی من خانومه یک شال چروک با لباسای فکر نشده و دم دستی پوشیده بود، دختره اونوری در به در دنبال شارژر بود و هر پنج دقیقه یکبار به استاده میکفت خسته نباشید! یا اون جلو آقاهه قشنگ خواب بود! همه درب و داغون😑🤐

نمیدونم ولی حال من بد میشه کنار این آدما ک به خودشون نمیرسن یا خیلی پرکارن و وقتی ندارن یا هرچیز دیگ،...

میرم اموزشکاه موسیقی انگار وارد تالار شدم! همه مرتب و اتو کشیده و ادکلن زده،... هی هم نگات میکنن و میخندن و بهت حس خوب و انرژی میدن😍

سه روز

یکی از دوستام دانشگام اومده،... سه روزه باهم وقت میگذرونیم، تیاتر رفتیم، کافی شاپ، پاساژ،... خیلی پرخرج بود برام این چند روز،... یک ماگ کوچیک گرون رو مجبوری خریدم بخاطرش، چون گفت ست هم بخریم! یا کراکس گرفتم! بگو من لازم داشته باشم اصن!🫢😶 هی گفت تو چرا هیچی نمیخری! خوشگله! آدم باید مد روز بخره!🫢حالا کراکس یکم اوکی ام باهاش هرچند گرون بود، ولی ماگ رو نه😞 بعدم کلی اینور اونور رفتیم و دریغ از یک چکه آبی یا چیزی که بخوریم! روز اخر یک رستوران رفتیم ک سفارش رو دوست نداشت و نذاشت من هم لذت ببرم و حتی نذاشت تا اخر بخورم! حس خوبی بهم نمیده و خلاص! کاش بره و فردا برنامه نزاره دیگه🫨خیلی بچه خوبیه، خیلی باهم دوستیم، شایدم تحمل من کم شده یا حساس شدم، به هرحال به من بود وقتمو اینقد حروم نمیکردم و خریدای بیخود نمیکردم.

کم کردن تصمیمات

دیشب که با دوستم میخواستم برم تیاتر، دو ساعت کمد لباس رو میگشتم که لباس مناسب این هوا پیدا کنم که نه سرده نه گرمه و نه تکراری باشه!... صبحی با یک پیامک کدتخفیف، کل سایت و کامنت ها رو دوساعت جوریدم که یک ضدافتاب و مرطوب کننده بخرم،...

یک پستی تو اینستا دیدم، طرف میگفت انتخاب هاتونو کم کنید، مثلا خودش لباسای روزانه اش همش مشکی عه! دیگه سر ست کردن و انتخاب وقت نمیزاره، یا غذا رو از این پک ها که خودشون گالری محاسبه میکنن و سه وعده غذایی سرصبح میفرستن میگیره، دیگه وقت سر انتخاب و درست کردن غذا نمیزاره، عوضش وقت و انرژی رو میزاره برای کار کردن،...

یک جرقه و تلنگر بود، برای همین تصمیمات ریز روزانه کم اهمیت که کلی وقت و انرژی از آدم میگیرن،... میخوام کم کنم این انتخاب ها رو و وقت برای چیزای با ارزش تر بزارم،...

ببر کینه توز

زیر لحاف گرم، ساعت ۹ صبح، گوشی چک میکنی،... حساب بانکی که صبح شارژ شده، کلمپه هلی سفارش میدی از زیر لحاف، تا برسه چایی میزاری، بعدم آهنگ میزاری،... به تیاتر دیشب فکر میکنی، به اینکه دوستت قراره بیاد و غلط نکرده نزارین توی این شهر،...

از گریه و بی قراری شدید، یک روز میرسی به بیخیالی و سرخوشی فراوان،...

از نگاه من

قبل نمایش، یکی از بازیگرا که گریم و لباس داشت رو دیدم، قهوه دستش بود، نمیدونستم پشت اون اکواریوم پله داره، از اونجا رفت پایین که برسه به پشت صحنه،... دفعه دوم بود این سالن بودم،... خیلی طولانی و پردیالوگ بود، ولی لگاتو نبود!🤣، چقدر این صحنه تیاتر برای من سحرامیزه،... اینقد دلم می‌خواد یک روز آماده شدنشونو ببینم،... گریم و لباس و گرم کردن،... یکی رو فالو دارم روزها میره آموزشگاه پیانو درس میده شب هم اجرای تیاتر! تو کف زندگی و روزگارشم،... خیلی بنظرم رویایی عه،... خیلی خییییلی.

به دوستم گفتم بیا بریم کلاس تیاتر! از اینا که خودشون آموزش میدن و تهش هم ۱۰ شب اجرا میکنن،... همینکه یک شروع و پایان مشخص داره دلم می‌خواد امتحانش کنم،... ولی وسط اینهمه کارای بیخوددددد😞،... چی میشه مگه آدم فقط ساز بزنه و اواز بخونه و تیاتر بره؟!🥲