حس خاص بودن

معلم پیانو و معلم اواز سابقم، خیلی از من تعریف میکردن، اینقدر بهم میگفتن وای چقدر تو خوبی، زود میگیری، فوق العاده ای، یا حتی معلم پیانوم میگفت تو جز معدود شاگردای خوبم هستی، و کلا باورم شده بود که من واقعا ادم خاصی هستم:) این اعتماد بنفس تو همه امور زندگیم تاثیر داشت، باعث می‌شد تو بقیه کارام هم دل و جرات داشته باشم و باور داشته باشم که بهترینم،... گذشت و من این دوتا معلم رو عوض کردم، فهمیدم من هیچی بلد نیستم، واقعا پیانو زدنم خرابه، واقعا صدام فالش و ناکوکه، واقعا تکنیک خاصی ندارم، بارها معلم هام دعوام کردن،... خیلی خیلی سرخورده شدم و کلی به عقب برگشتم و هنوز هم در حال بازسازی گند معلمای قبلیم،... ولی من حس اون زمانم دوست داشتم، اون حس اعتماد بنفس، اون حس خاص بودن که از اون دوتا معلم میگرفتم،... الان تو همه امورم اعتماد به نفسم کم شده، مدام شک دارم به عملکردم، آنقدر که دوست دارم یک عالمه آدم هرروز الکی از من تعریف کنن، که دوباره خودمو باور کنم،...

لباسام رو مرتب کردم، چقدر لباس نپوشیده و کم پوشیده دارم، دلم می‌خواد حق مطلب رو باهاشون ادا کنم😄

خرده گلایات

قطعه سختیه، خودمو ملزم میکنم زوری پشت ساز بشینم، میزان به میزان، هزاربار،... لیزر تیک خورد،... برای تولدم دارم یک تولدت مبارک خارجکی تمرین میکنم؛ چون تولدت مبارک انوشیروان روحانی سخیفه و استادم باهام کار نمیکنه🤣،... موهامو پنجاه سانت کوتاه کردم، اولین حموم حس عجیبی داشت، شونه کردنش، شامپو زدن،... اصلا انگار نصف شدم،... یک گوشواره هم سفارش دادم🤩 ترمم رو هم تمدید کردم، خروار کارت کشیدم،... یک کار بانکی و دیدن دوره آموزشی، خونه تکونی، پاس کردن یک چک و ساز و اواز و پایان سال.

حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره.

وقتی همه بودن ما جز هوسی نیست

یکبار یکی از همکلاسیا، یک استوری از رفیقش گذاشت که تو ماشین داره گیتار میزنه و میخونه، منم اون زمان دانشجو بودم و کلاس گیتار میرفتم و یک دل نه صد دل عاشق این بشر شدم🤣

چ استایلی و چ فیسی و چ گیتاری و چ صدایی😄 پیجش باز بود، روزی هزاربار کلیپاشو میدیدم😄مث سگ میترسیدم که لایک نخوره، فالو نشه🤣پیجش پاک شد یا عوض شد و منم دیگ گمش کردم و کلا پرید از سرم همه چیز🤣به همین قشنگی🤣

فکر کنم برای ۷یا ۸ سال پیشه این داستان، حالا این همکلاسیه بعد عمری دوباره از همون بشر استوری گذاشت🤣وای چرا بزرگ شد زشت شد؟ اصلا دفرمه شده، چ بد استایله😄هنوز تو کار مطربی عه، خاک بر سر سلیقه ام که اون زمان اونقد درگیر این بودم🤣

کاش می‌شد این عشق های آتشین پنهان رو فهمید، همینایی که نمیشده بگی🙂

اینم از من، اینم از تو،…

الان بعد یکساعت تمرین مداوم، میزان به میزان، بالاخره با سرعت مترونوم و منظم تونستم سه خط قطعه رو بزنم، انگار تازه الان صدای پیانو و مترونوم رو جدا میشنوم و میتونم ضربات رو روی هم بندازم،... سخت بود، و قطعه دو صفحه است و یک قطعه یک صفحه و نیمه دیگه ام هست که باید ریتمش تر و تمیز بشه،... و کلاس بسی نزدیکه که من جغدوار پای سازم،...

یکوقتایی دلتنگ کلاس سابقم میشم، استاده پفیوزم،... و غرق حرف‌ها و جواب‌ها بهش میشم،... برگشتی نیست، ولی ابهامات هست،... اثرش تا اینجا این بود که با آدمای جدید خیلی صمیمی نمیتونم بشم، نمیخوام کاری براشون بکنم، که پس فردا که رابطه رفت رو هوا، بخاطر کارایی که کردم پشیمون نشم و حس سواستفاده بهم دست نده،... هرکی دوست صمیمی داره از قبل داره😄

به دل افتاده

شغل ها یا رفتارهایی که منو به وجد و هیجان میاره:... مثلا انجام یک کار حیاتی یا قضاوت؛ مثلا پزشکی که بیمار اورژانسی رو نجات میده، یا قاضی که قضاوت یک پرونده حساس و پر سروصدا رو به عهده گرفته، اون لحظات برای من خداس، اون آرامشی که طرف داره اون اطمینان از کارش، اون بهت و حیرت تماشاگران این صحنه، اون لحظه و اون جایگاه، هرچند میدونم این شغلا همیشه تو این موقعیت نیستن و بیشتر یک زندگی عادی و روزمره دارند،...

کلا اینکه آدم مفیدی تو لحظات سخت باشم، جاییکه کاری از دست کسی برنیاد، ولی من بتونم انجام بدم، این همه هیجان و عشقه منه،...

مثلا دوست داشتم کارم یک لباس خاص داشت، مثلا اسب سوار قهاری میبودم، یا نجار ماهری، یا رقاص خیره کننده ای،...

ولی الان در آستانه ۳۲ سالگی منم و معماری و ساز و اواز و معمولی و روزمرگی،... و فاقد تجربه این لحظات 🙃

عجیب ترین وبلاگا

یک وبلاگی بود که یک خانم، شوهرش زن دوم گرفته بود و بچه دار از هر دو هم بود و بعد این خانم اوکی بود! حق میداد! حتی تبلیغ می‌کرد!!! یا یکی دیگه یک دختر روسپی تهرانی تنها بود که راجب کارش و آدماش مینوشت! یادمه یکبار طرفش سگ انداخته بود به جونش!!! یا یک دختره تبریزی بود که خیلی اپن بود و از روابط و پارتی هاش با جزییاااات مینوشت!!! یا یک دختره بود داشت ازدواج می‌کرد و شوهرش به شدت پولدار بود و همه لوازم خونه رو به یک روز از گرون ترین برندها سفارش داد! و ماشین فلان هم به دختره داد!!! یا یک پسره که بشدت در نیاز ج... بود و در کف دختر بود!!! اونقدر در تنگنا بود که از کار و دانشگاه استعفا داده بود! یا یک خانم دکتره که از روابط آزادش تو شهری که طرح رفته بود مینوشت!!! بی نهایت هم وبلاگ متاهل های ناراضی دیدم،...

این وبلاگا مدت هاست که به روز نشدن یا آدرس رو عوض کردن و خبری ازشون ندارم،...

تو چه وبلاگی برات جالب اومده؟

کلیپ های گروه درومد،... من رو به عمد حذف کرده بود از فیلما😏هنوز ناراحتم بابت یکسری مسایل، ولی سعی میکنم بگذرم، ChatGPT گفت به پیشرفت خودت فکر کن🤣

خدای بارون ها،... کمکمون کن.

آسوده بخوابید

شبها معمولا دیرتر از همه میخوابم، وقتی برق ها رو خاموش میکنم، از ته قلبم دعا میکنم که خدا به اهل خونه مون، اهالی ساختمون، اهالی کوچه مون، شهرمون، کشورمون، کره زمین،... سلامتی و آرامش و ثروت بده🥲...

اسوده بخوابید، شهر در امن و امان است،...

دوستم برای تولدم کتاب خریده و می‌خواد برام پست کنه، وقتی بهم گفت اصلا یک لحظه جا خوردم و با خودم گفتم وا تولدم که خیلی مونده،... بعد دیدم ای دل غافل،... سلام از اسفند،... چیزی نمونده که😬