بچه

از در که وارد شدیم دیدم خجالت میکشه و پشت مامانش قایم میشه، منم یک سلام ریز کردم رفتم نشستم، شلوغ بود و پرآدم،... بعد دیدم بین اونهمه آدم اومد کنار من نشست، خنده ریز ریز کرد، منم بی جواب نذاشتم، دستم رو گرفت و تیر اخر رو اونجا زد که سرش رو تکیه داد به دستم🫠،... یک بچه چهار پنج ساله، اونهمه آدم اونجا بود، مامان و خاله و مادربزرگ و ایناشم بودن ولی چسبید به من،... هیچ درخواستی هم ازم نداشت، گوشی هم نمیخواست ازم،... خیلی ریزه میزه و نرم و خوشمزه بود،... اینکه اون اول شروع کرد حتی برای مامانشم هم تعجب داشت، وقتی خیلی کوچیک بود دیده بودمش، که یادش نمونده اون رو،... ولی با مامانش دوستم، وقتی مامانش حامله بود من تو خرید سیسمونی چندبار بودم باهاش، حتی تو خرید جهاز مامانشم بودم🤪ولی دیگه ارتباطی نداشتیم به اون صورت، محبت این بچه به دلم نشست🥹... فرداش تو گروه یکی بی مقدمه بهم رو کرد گفت شما بچه داری؟! گفتم نه بابااااا😑،... قبلا هم توی یک جمعی یکی از بچه های فامیل چندبار بهم گفت مامان😑،... هیچی دیگه من مطمینم و تصمیمم قبلا و الان و حتی بعدا اینه بچه ای از خودم نداشته باشم،........

امروز بی مقدمه گفت بهم که سرش شلوغه و این قطعه آخری هست که میتونیم کار کنیم، اونجا خیلی ناراحت نشدم ولی تو راه برگشت وقتی رسیدم خونه و حتی الان، خیلی بابتش ناراحت شدم☹️ چ حیف😢😢😢

سفید سیاه

برای معلم پیانو، دسته گل باید به رنگ کلاویه ها باشه، سیاه و سفیددددد،... دلم به رنگ دیگه ای نرفت،... به همراه کوکی هایی که خودم درست کردم☺️،... کوکی رژیمی طور☺️،...

وقتی رفتم پنج تا دسته گل دیگه ام روی اپن بود🤪، با دوتا گلدون بونسای🤪،... بنظرم بهتر بود گل نمیدادم😁،... ولی دوست داشتم حتما یک چیز خوراکی براش ببرم،...

باز هم کل کل داشتیم و بازهم بی نتیجه😄🤣🤣🤣،...

تو برگشت یک مسیری بود کنار خیابون، پر از گلهای ریز ریز رنگی😍قرمز نارنجی بنفش زرد سفید... حیف از اینهمه شادابی🥲...

یک کلاسم کنسل شد و خوب شد، چون تمرین نکرده بودم، اینجور وقتا خوبه خدا حواسش هست😄👍

یک عروسکی تو بچگی داشتم که یک آهنگ تیز و تندی داشت، از صبح چندبار ملودیش به فکرم اومده،... عروسکه هنوز هست ولی نمیدونم کجای خونه اس و قطعاااا دیگه آهنگ نداره بعد اینهمه سال...

دوازده. اردیبهشت

روز طولانی و پر داستانی گذروندم،... صبح بدو حموم و بدو لباس اتو کن و بدو آرایش کن و مو شونه کن و گل بخر و بدو کلاس،...

خیلی خیلی حرف‌ها زدیم، واقعا دلم تنگ شده بود، از اونورم نمیخواستم بروز بدم، ولی من خیلی خیلی منتظر این روز و لحظه بودم،... هیجان انگیز نبود، طبق برنامه ام نبود، ولی گذشت....

عصر یک جلسه کلاس رو دیدم و بعد بدو رفتم تمرین،...

پیشنهاد اجرا گرفتم، و همچنین اجرا در جلو چندتا استاد،... سعی میکنم نه ذوق الکی کنم، نه خوشحال باشم، دلم می‌خواد هردوتاش رو برم و به خوبی هم اجرا کنم، ولی باز اون ته مها یک چیزی میگه نه خراب میشه و بد میشه و رفتار بد میبینی و ..............

یک جسارتی کردم، خودم رو وارد یک جمع کوچیک کردم🙃

روز معلم

ساعت ها دیر میگذره و روزا زود، باور نمیشه فردا همون روز مهمی که من براش از قبل سال جدید برنامه میچیدم، اینقدر اتفاقات افتاد این وسط اینقد دلزده و خسته و نالان شدم، که فکر نمیکردم اینهمه اتفاق بخواد این وسط بیفته و من دوماه کلاس نرم،...

تموم این هفته صبح که بلند میشدم، عصر که میخوابیدم، وقتی بیدار میشدم گوشیم رو چک میکردم ببینم چند شنبه اس! ساعت چنده! روزه یا شبه! اونقد همه چی برای هیچی بهم ریخته بود که باورم نمیشد،...

شش هفته از سال گذشته، بنظرم طولانی بود، حجم اتفاقات و احساسات و کارهای زیادی رو تجربه کردم،... تولدم، جلسه آنلاین، تست گروه، گریه و قهر، کهیر، کلاس پیانو، بیرون رفتنا، خرید کردنا، غذاها و سوشی! و برگشت...

الانم نمیدونم باید چیکار بکنم! باید بنویسم؟! تمرین کنم؟! بخوابم؟!...

شاید اگر به روتین و روال قبلم برگردم، کمی ذهنم آروم بشه،... همون روتین چندساله،...

شرح کوچکی از زیستن

تقریبا همیشه همینطوره، قبل کلاس چندروز بکوب ساز میزنم، روزی چهار پنج ساعت حتی بیشتر، شب ها تا سه، سه و نیم،... بعد که کلاس میرم و میام انگار به پوچی میرسم! نمیدونم باید چیکار کنم، یهو همه اون ساعت‌های تمرین خالی میشه و نمیدونم چطور پر کنم!... راهش اینه همیشه تمرین مستمر داشته باشم، ولی من ترجیحم اینه چند روز به کلاس خودمو پاره کنم😮‍💨

انگار دم ایفون واستاده بود، تا زنگ زدم درو باز کرد،... تو راه پله که بودم، صدای باز کردن قفل درش اومد،... نمیدونستم اینم شبا در خونشو قفل میکنه،... چقد کف خونش رو آب میگیره، یا شایدم طی خیلی خیس میکشه، اعتقادی به فرش هم نداره،... جزییات دیگه ای به چشمم نیومد،... خیلی سریع رفتم و مشغول شدم،...

ادامه نوشته