شرح کوچکی از زیستن
تقریبا همیشه همینطوره، قبل کلاس چندروز بکوب ساز میزنم، روزی چهار پنج ساعت حتی بیشتر، شب ها تا سه، سه و نیم،... بعد که کلاس میرم و میام انگار به پوچی میرسم! نمیدونم باید چیکار کنم، یهو همه اون ساعتهای تمرین خالی میشه و نمیدونم چطور پر کنم!... راهش اینه همیشه تمرین مستمر داشته باشم، ولی من ترجیحم اینه چند روز به کلاس خودمو پاره کنم😮💨
انگار دم ایفون واستاده بود، تا زنگ زدم درو باز کرد،... تو راه پله که بودم، صدای باز کردن قفل درش اومد،... نمیدونستم اینم شبا در خونشو قفل میکنه،... چقد کف خونش رو آب میگیره، یا شایدم طی خیلی خیس میکشه، اعتقادی به فرش هم نداره،... جزییات دیگه ای به چشمم نیومد،... خیلی سریع رفتم و مشغول شدم،...
چطوری من به اینجا رسیدم؟ خیلی تدریجی،... دختری که خونه دوستش نمیرفت، تنها میره خونه استاد تنها!... و الان اصلا چیز عجیبی نیست، نه برای خودم نه برای بقیه،...
باز یک کل کل بی نتیجه هم داشتم، اصلا از موضعش پایین نمیاد، میگه باید بزنی، زوره، سال دیگه ام بیای همینه😑،...
شاید اگه قبلا اطلاعات من براش مهم نبود، الان مهمه، رشته منو میدونه و به روم میاره،... چرا؟ نمیدونم، مهم هم نیست،... فقط کاش ادای منو درنیاره🤣،... فقط کاش بتونم آروم بگیرم پشت ساز که هی تذکر نشنوم که تکون نخور، شونه بالا نده، تکیه نده،...
سیگار کشیدن ربطی به خستگی و فشار هم داره که آدم بخاطرش سیگار بکشه؟؟؟... بعد کلاس من سیگار میکشه همیشه🤣،...
پیاده و کتاب به دست میرم خونه،... چندتا مغازه سرک میکشم چهارتا قیمت میپرسم، خودمم میدونم قصد خرید ندارم ولی دلم یک معاشرت کوتاه مغازه ای میخواست،... بعدم آیس موکا ارجینال رو تو کافی شاپ میخورم، روی صندلی بلند میشینم، رو به خیابون، حرکت آدما و ماشینا رو میبینیم،... چطوری دختری که تنها مغازه نمیرفت، حالا تنها میره کافیشاپ و سفارش میده و باب میلش رو بی خجالت انتخاب میکنه؟ اینم تدریجی،...
خوشحال شد که سیستمم میکشه برای نرم افزار،... منم از دل بزرگش ذوق کردم،... یکوقتایی یک درسایی از آدمای اطرافم میگیرم که هیچجوره تو خودم نداشتم و نمیتونستم بدون دیدنش تو بقیه، به بودن و فهمیدنش نزدیک بشم،...