خیلی فشار میدی

چه حواسش بود من کدوم روزش رو اومده بودم، کسی که هیچوقت سر بحث رو باز نمیکرد، ایندفعه شروع کرد،... بعد از اون کارگاه بعد از کلاس امروز و همه کلاسهای گذشته، این فشار اضافه من روی کلاویه بیشتر داره خودشو نشون میده و اذیتم میکنه، راست میگفت، من کلا بیش از حد فشار میدم، به غیر از پیانو، تو روزمره ام،... اون روز داشتم با تلفن صحبت میکردم، دیدم چقد سفت تلفن گرفتم! تلفن به اون سبکی مگه چقد نیرو و فشار برای نگهداشتنش لازمه؟ یا هوا سرد بود، دستام رو توی جیبم گذاشته بودم، و فشار میدادم! یا کتابام توی دستم! یا بشقاب توی دستم! یا وقتی با کسی حرف میزنم شونه بالا میدم، منقبضم! یا به حنجره ام فشار زیاد میدم! همه اینا منم، همین بودم، الان دارم دقت میکنم،...

اگه بهش فکر نکنم، اونقد فشار میدم که دستام سفید میشه، بی حس میشه، هی باید خودم رو ریلکس کنم، اگه بقیه بای دیفالت آروم و ریلکسن، من بی قرار و منقبضم! باید به خودم مدام بگم آروم باش...

چرا فشار میدی؟ اون تلفن اون کتاب اون بشقاب لعنتی نمیفته از دستت،... فشار چی رو به اینا منتقل میکنی؟ کجا زورت نرسیده و نتونستی حل کنی و بارش رو دوشت مونده؟... ببین خیلی جاهااااا، وااای که چقد خواهم سوخت اگر منشا اینا، اتفاقات زندگیم باشه، همونا که من نقشی در انجام شدنش نداشتم و توانایی حل کردنشم نداشتم، همونا که قلمبه مونده،... ای وااای.

چهارشنبه بود

چیزی بینمون نبوده، واقعا نبوده، ولی وقتی طرفش رو دیدم یک حس مسخره مقایسه و خشم دارم! حس خود کم بینی، شایدم کمی حقارت!... ناخودآگاه حوصله و اعصاب ندارم، کلاویه ها رو بهم میکوبم، تمرکز ندارم، از همه چیز و خودم بدم اومده، کاش از نزدیک نمیدیدمشون، همون عکسا بس بود، همون حرف‌هایی که پشت سرشون بود، بس بود، این اولین بار خیلی خیلی یکجوری بود برام،... هی میگم به تو چه! واقعا به من چه! چه اهمیتی داره! ولی باز ته دلم حس بدی دارم، اصلا انگار دلم میخواد دیگه باهم نباشن!!! وااای برای بار هزاررررم به تو چه:/ به تو ربطی نداره:/ هرغلطی میخوان بکنن بکنن! فدای سررررت، ولی...

خرده ابهامات

دو دفعه دستام رو گرفت دستش، من تنها آدم اون جمع نبودم، آشناییتی هم نداشتم از قبل،... صاف تو چشمام نگاه میکرد،انگار حرفاش برای من بود، یک لحظه حس کردم خیلی چیزا از من میدونه، انگار از اون آدماس که انرژی خاص دارند، گذشته و آینده آدما رو میبینن... نمیدونم، نشد بپرسم، خوب فک میکردم بخواد بگه همینجوری بوده، نمیدونم...

اون کلاس یکساعته، اون اجرا، اون مسترکلاس، همه و همه اش تموم شد،... شلوغیایی که هی با خودم میگفتم امروز چند شنبه اس؟ امروز چه ساعتی کجا باید باشم؟ مدام هم برنامه رو جلوتر میدیدم، ولی نه، چندساعت بعد بود، همون روز بود،...

این دوتا چ تو دهن هم بودن🤮...

فردا هم کلاس، ساعت باید کوک کنم بسیار...

کاش حوصله ساز زدن داشتممممم...

و من هنوز نرسیدم آزمایش خون و سونو بدم🙃

تغییرات ناگهان

میدونی چیه؟ باید همه تغییر برنامه های این هفته رو بنویسم، از تمرینی که قرار نبود باشه، از اجرای غیرمنتظره، از کلاسی که نمیتونم برم، از کلاسی که گفتم برام بزاره و نمیدونم میشه یا نه،...

حتی لباسی که میخوام بپوشم، حتی آزمایش خون، حتی تایم حموم،... همه و همه اش،... اینجوری مغزم فکرم آروم‌تره...

بیا که من، به گریه هات، یک رنگ تازه میزنم...

مصائب درگوشی با پنجره

روم رو میکنم به سمت پنجره،... انگار که الان سرکلاسم، انگار که استادم کنارم نشسته، دستشو تکیه داده به پیانو، سرم رو میچرخونم که چشم تو چشم باهاش بشم،... بهش میگم این قطعه سخت و دوست نداشتنی عه، حتی همین قطعه که تازه بهم دادی، حتی همین قطعه که کلی کتابات رو بالا پایین کردی، و از وسط یک کتاب قدیمی روسی بیرون کشیدی،...

اصلا بگو پیانیست مجلسی بودن چه عیب داره؟ مگه جان مریم و امشب در سر شوری دارم خار داره؟ خوب چرا نمیزاری من اونا رو بزنم؟ تو حتی پاساکالیا رو هم از من قبول نمیکنی! انگار هنرجوی ابرو برت من باشم! هنرجوی سرکش! حرف گوش نکن! هنرجویی که نمیفهمه قطعه کلاسیک چیه! هنرجوی لجوج! هنرجوی سمج! هنرجویی که اینهمه استاد تو شهره، که از همین قطعات دم دستی که تو دوست داری یاد میدن، ولی بازم ترمش رو تمدید میکنه!!!://

این بحث سرانجام نداره، همون بهتر که شروع نشه، همون بهتر که چیزایی که میزنم رو دوست بدارم! همون بهتر که همینطور که از صبح نزدیک دو ساعت تمرین کردمشون، همونطورم تا شب و حتی بعد شب تمرینشون کنمممممممم☹️

حس زایدالوصف

اسمش رو تو پیج یک گالری دیدم، آشنا بود ولی ایگنور کردم، امروز فهمیدم خودش بوده، همون نوازنده توانا... که چند نقاشی تو گالری داره،... مثلا سه روز آثارت تو گالری به نمایش دربیاد، سه روز صبح و شب، سه روز بازدیدکننده داشته باشی، ازت در مورد اثرت بپرسن، تعامل کنن، عکس و امضا بگیرن...

مورد بعدی،... وسط همین گیرودار کلاسمون و کلاساش، دیدم یک اجرا داشته، تو یک کلیسا،... چقد خفن خوب*_*

مورد بعدی،... یک نمایشگاه کوچولو با آثارش زده، آثار چوبی ریز ریز، قشنگن، هنرین،...

یکم چشم بگردونم تو آدمای اطرافم، همه شون کمابیش هنری ان، بعضیا بیشتر بعضیا کمتر، که تمایل و ارتباط من با اون بعضیا بیشتر، بیشتره...

نمیدونم هفته چندمه که کارام رو توی تقویم مینویسم، به جد بهتر انجام میدم و راضی ترم، الانم کارای فردام رو نوشتم،...

یک کلاس رهبری ارکستر رفتم،... چندتا فیلم تو این حیطه هم دیدم، چه دنیای قشنگی دارن،... جونم به این حیطه، به این جذابیت،... چطور سکته نمیکنن از این همه هیجان و خوشی و دلچسبی🤩...

یک مسترکلاسم میرم این هفته، شایدم اجرا برم، امیدوارررم که البته برم،...

یکم آواز رو رواله،... انگار البته، همراه با اندوه اونچه به من تو این مدت آواز گذشت...

میرم تمرین، پیش پیانوی قشنگم🥹

باقلوا

منظره روبروم! یک لیوان شیر گرم و باقلوا... یکساعت دیگه کلاس دارم، یک تمرین باید براش انجام بدم، دو ساعت و نیم دیگه ام بزنم بیرون و برم سالن تمرین...

من فهمیدم این مطالب رو وقتی دفعه دوم شنیدم، برام جا افتاد، دفعه اول انگار جدیت نداشت یا ارتباط شو با چیزهایی که میدونستم نمیفهمیدم، ولی وقتی دفعه دوم شنیدم اهمیت شو فهمیدم، حس کشف و لذت توامان، انگار که نیوتن جاذبه رو از یک سیب کشف کرده😅😂

دوباره حرفش رو پیش کشیدم، سماجت لازم بود، اصلا به درک که چی فکر میکنه، من کلاس این مدلی نمیخوااام، باید یک تغییری بدم تو این روند...

امروز در نقش انسان نیکوکار و خیر! کتاب اهدا کردم به کتابخونه🤩دیگه دم عیدی یکم خلوت بشه دست و بالم😂

رژ

لب هاتو بیار جلو، انگار که میخوای جای رژ تو، رو آینه بندازی...

اینجوری که گفت کاملا فهمیدم چطوری منظور هست😅

اینکه یک تمرین بود ولی در کل، تصویرسازی های خیلی ملموسی بهم میگه،...

یک آزمایش خون تخصصی باید بدم و بهمراه سونوگرافی🙃

اولش ناراحت بودم، بعدش بی تفاوت... حالا هم انگار یادم رفته... یکجایی باید بنویسم که تو هفته آینده برم انجام بدم،... ایشالا که خوب میشه و نگرانی ها بی مورد باشه...

گاو نه من شیر

از یک راهروی باریک رد شدم، اولین بار پلاتو رو دیدم،... بعدم رسیدم به سالن سیاه، سقف بلند سیاه،... از کنار بازیگرا رد شدم،... اونا گریم کرده و لباس پوشیده و تو دکور بودن، همینقدر نزدیک و دست یافتنی،... خیلی خیلی این تیاتر رو دوست داشتم، حتی تیاتر سه روز قبل هم،...

میدونی کجاش جذابه برام؟ اونجا که چندتا کاراکتر باهم حرف میزنن، مثل وقتی که چند خط ملودی داری، مثل وقتی که بافت قطعه پلی فونیکه، اونجا که باید انتخاب کنی به صدای کی گوش بدی،...

چقد این پسره عوضیه، برده داری مدرن میکنه، چطوری روت میشه بهش بگی حق نداری کار کنی؟ حق طلاق نداری؟ حق نداری روی حرف من حرف بزنی؟ حق نداری از کشور خارج بشی؟... چطوری نمیزنی تو گوشش؟ چطوری خودشو و جد و آبادش رو به فحش نمیگیری؟ چطوری بی ابرو و رسواش نمیکنی؟؟؟ لعنتی تو به حرفاش میگی چشمممممممممممم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نمیدونم چندبار این آهنگه رو پلی کردم، نمیدونم چند ساعت شده که من روی این کاناپه افتادم، اونقدر که حتی نمیدونم فردا چند شنبه اس، امروز قرار بود چیکار بکنم،... واااای...

ولی بیا و پاشو... پاشو که چایکوفسکی منتظره...

سه شخصیت

وسط هیاهوی زندگی، سه تا شخصیت نظرمو جلب کرد، کاراکتر یک سریال، کاراکتر یک کتاب، و امشب کاراکتر یک تیاتر...

انگار وجوهی دیگه ای از آدم و ارتباطات رو دیدم، نوع ادبیات، نوع برخورد، نوع نگاه، همشون برام جذاب و دلنشین بود،...

برخورد این کاراکترها با آدم‌های اطرافشون،... چرا من از این آدما ندارم دورم؟؟؟ چرا من همچین برخوردی نمیگیرم؟؟؟...

شاید اینجا که صراحتا و چشم تو چشم و خیلی زود احساسشون رو بروز میدن، اونقد دوست داشتنی و باور پذیر، که نمیتونی مقاومت کنی،... یا حتی اون خشونت همراه با محبت و مراقبت،... یک طعم شیرین و دلپذیر برام داره...

یک سطح دیگه از ابعاد انسانی برام روشن شد، فراتر از خیلی چیزا،... هنر... هنر میتونه اینکارو بکنه،... فقط خودش.

وقتی نور میرفت،... اون جسم بی جان هم بازی داشت،...

ایا کسی مرا یاری می‌کند؟ در حالیکه که من بی نیازم از همه...

دستم درد میکنه،... درد سوزن آزمایش صبح، صبح بارونی،... بعدم عصر بارونی، و روزی که دوبار من بیرون از حریم امنم بودم.

وقتی روشنی چشم‌هایت در پشت پرده اندوه پنهان بود

یک نیم ساعت تمرین میکنم و بعد یکم رمان میخونم و بعد میخوابم،... یک قطعه از چایکوفسکی شنیدم چقدر قشنگ بود،... عروسک مرده و بعد مراسم تدفین عروسک و در ادامه عروسک جدید🥲🥲🥲

چقدر دنیای هنر زیباست،... فهمیدم که هیچی به اندازه یک قطعه موسیقی، یک تیاتر، یک اثر هنری تو گالری، یک اجرا، یک جمع موسیقی، ساز و آواز نمیتونه قند تو دلم آب کنه،...

داشت میگفت بعد ۳۰ سالگی خیلیا بدو میخوان یکاری رو انجام بدن، هرکی ازدواج نکرده دوست داره سریع ازدواج کنه، هرکی بچه نداره دوست داره سریع بیاره، هرکی یک بچه داره به بچه دوم فکر میکنه،... و این تصمیمات شتاب زده راهزنی میکنه زندگی مارو...

من سعی میکنم عجله نداشته باشم،... نمیدونم.

اون تیاتره که بلیطش در کسری از ثانیه تموم شد، تمدید شد و من تونستم بگیرررم، اونم اون جلوووووو🤩

این هفته احتمالا دوتا تیاتر برم🤩

یک دوره جدید میخوام بردارم، دو جلسه هم کلاس متفرقه تو این هفته دارم، آزمایش خون هم باید بدم،......

سخیف سخیف زاده

داشت تو سالن با هنرجوی قبلی صحبت میکرد، منم فرصت طلب برداشتم آهنگ امیلی رو زدم، نمیدونی چقد پیانوش خوش دست و خوش صداس🫠،... پدالش هم چ خوبه، یکم گز گز داره کلاویه هاش ولی بازم خوبه،... از تو سالن داد زد این چیه میزنی؟😝 منم برداشتم یک چیز دیگه زدم باز داد زد مگه تمرین نداری تو؟ اینا چیه؟؟؟🤣 فقط دنبال بازی هستی😅😅

بالاخره اومد تو اتاق شاکی طور! اصلا اینا رو قطعه نمیدونه، ولی من نواختن اینارو خیییلی بیشتر از سونات و روندو دوست دارم☹️ نمیدونم چرا اینقد این قطعات سخیفه براش! برای معلم قبلیمم سخیف بود:/ وگرنه چقد دوست داشتم مثلا قطعه تولدت مبارک رو برای تولد خودم بزنم☹️☹️

هیییی،... کی بشه من قطعاتی که دوست دارم رو بزنم یا قطعاتی که میزنم رو دوست داشته باشم!!!!

یک چیزایی از خونه اش کم شده بود، یک فضای خیلی خالی درست شده بود، اصلا یادم نمیومد اونجا چی بوده قبلا! تابلوهای نقاشی رو دیوار خیلی بیشتر از قبل خودنمایی میکرد، همون نقاشی های ناقص تیره بزرگ... یک نظمی اینور داده بود به وسیله هاش،... انگار یک تحولی اتفاق افتاده تو این خونه.

چهار صفحه و نیم قطعه، تقدیم تو باد

دو قطعه فردا تحویل میدم، یکیش که دو خطش رو کااامل مونده، اون یکی دیگه رو چند وقته نزدم یک جاهاییش یادم رفته!!! دیگه دو ساعت امشب تمرین میکنم، فردا صبحم دو ساعت، دیگه هرچه بادا بادا؛)

فردا سه تا کلاس دارم،...

امشب یک خرید اینترنتی تپل هم کردم😃، یک بوت کرم سفارش دادم و چندین چیز دیگه، چن وقت بود چشمم اینو کرفته بود، هی میگفتم گرونه بزار اف بخوره و آخر فصل شه و اینا و هردفعه تموم میشد سایز من و بهم نمیرسید، ایندفعه با کدتخفیف و قیمت خوب تونستم سفارش بدم🤩🤩🤩بعدم قسطی انتخاب کردم که پرداخت کنم، برای چند تیکه لباس و کفش، تا سه ماه باید قسط بدم😝🖐️

پوستر یک تیاتر رو دیدم، رفتم که بلیط بگیرم دیدم همه بلیطاش فروخته شده! تا یک هفته! درسته آدم مشهوری توش بازی میکنه، ولی بازم اینهمه استقبال رو فکر نمیکردم!:/ چقد دلم میخواست میتونستم این تیاتررررر رو برررررم😒😓

پروسه آموزشی موسیقی

انگار تا الان تو هر پروسه آموزشی که بودم، یک پایه و اساسی رو برام گذاشتن و به مرور جا برای پیشرفت و عمیق شدن داشته، ولی تو موسیقی اصلا من همچین احساسی ندارم! اصلا فان نیست! کاملا علمه! هرچی جلوتر میرم میبینم چقد عمر و پول من، برای معلمام بی ارزش بوده،... یعنی بدون هیچ نظم و اساسی و درهم برهم منو بردن جلو، اونم چ جلو رفتنی،... که گندش بعد هر کلاس و مسترکلاس و کارگاهی درمیاد...

چقدر دلم میخواد برگردم به اون لحظه که گفت تو صدات خوبه، ولی گوشت ضعیفه و این نمیزاره تو پیشرفت کنی!!! مانع پیشرفت من سواد کم تو بود، علم نداشته تو بود، آموزشی که بهم ندادی بود، زمانی که از من سوزوندی بود،... تو باید احساس گناه و شرمندگی کنی تا ابدددد بابت تک تک جلساتت با من، با هرکی مثل من.