پیرهای لجوج

یک پیرمرد بازنشسته توی گروه هست که قبلا کلی سمت داشته و کلی کارا کرده و الان بعد بازنشستگی هم کار میکنه، بشدت لجباز و خودکامه اس، پیامهای غیرمرتبط تو گروه میزاره کسی هم که اعتراض میکنه میگه شما فقط مشکل داری و خیلی خوبه روز رو با اینجور چیزا شروع کنیم و اصلا قبول نمیکنه که پیام غیرمرتبط نفرسته بعدم با خیلی ها گلاویزه مدام که اون زمان که من فلان سمت داشتم شما کجا بودی و فلان! اصلا منطق نداره، تازه فهمیدم پی وی خانوما هم میره و کسی هم اعتراض میکنه میگه فقط پیامای مثبت و انرژی دهنده براتون فرستادم و جنبه ندارین!!! اصلاااا دیووونه، یعنی نه میشه اخراجش کرد نه میشه ساکتش کرد!!! دیگه این اواخر رسما داشت به اعضا توهین می‌کرد که حراست حذفش کرد از گروه! پیرمرد لجوج دیوانه،...

چندتا فیلم اخیرا دیدم؛ حس های جالبی کشف کردم، مثلا دوتا دوست، که یکیشون میمیره و یکی دیگه خودشو وقف بچه دوستش میکنه، اونقد که از عشقش میگذره بخاطر اون بچه🥲 یکی اینکه قبل بدو بدوهای مراسم عروسی یک چیزی از پارتنرش میفهمه که کاملا مردد و سرد میشه به ادامه رابطه🥲 یکی دیگ موقع مراسم عروسی که کلی خرج شده و آدم اومده، عروس نمیاد تو مراسم، بدون هیچ حرف و توضیحی🥲

آنترومه شکلات

عکس دختر روی جلد کتاب خیلی شبیه من بود، صورتش و حسش،... انگار ورژن سنتی و ابرو پر من بود،... دلم می‌خواد بخونمش، ببینم نقش این دختر تو اون کتاب چی بود،... تو این سه ماه روزایی که بجز پیانو واقعا کاری برای انجام دادن، نداشتم خیلی خیلی زیاد بود،... یک توقف طولانی، یک سوت ممتد، روی همه خطهای زندگیم که موازی دنبال میکردم افتاد،... و این مدت هم نتونستم اینو هضم کنم و سریع جایگزین کنم،... تیاتر که ازش حتی خاطره هم انگار نمونده، اسم بچه ها رو حتی یادم رفته!... این مدت خیلی پارک و طبیعت رفتم، خیلی خیلی،... خیلی خیلی خرید کردم! خرید آرایشی! مصاحبه هم دو جا رفتم و علی رغم صحبتهای جدی هیچی نشد! کادو دادم، کادو هم خریدم،... یک شیرینی فروشی ژیگول ادایی پیدا کردم که دونه ای ازش باید بخری و هر شیرینی اش اندازه یک کاپ کیک کوچولوعه و کلی گرون! تقریبا همه مدلشو امتحان کردم! حس لوکس بودن بهم میده لعنتی🤣... خودمو بستم به کلاسای ارتقا پایه! شش کلاس، شش امتحان!... با دوستام بیرون رفتم، یک تیپ شخصیتی خیلی مبادی آداب دیدم، که خیلی مراقب حرفاش هست، راحتی طرف مقابل براش خیلی مهمه و اصلا سرسری ازش نمیگذره و لحن گرمی داره، در جمع که اینطوری بود یعنی، من ندیده بودم کسی اینقد دغدغه جمع و حوصله جمع رو اینقد مودبانه داشته باشه و... واقعا اتفاق خاصی نیافتاد و بیشتر دلمردگی و راکد بود زندگی که کماکان هم هست،... زور می‌زنی کاری بکنی ولی در نهایت میبینی چیزی دستت نیست! برنامه ای نمیزارن بریزی! به همین سادگی. شکر🌱