به وقت ۳۰ اردیبهشت
جا داره همین جا پشت چراغ قرمز، بغضم بترکه و دیگه نتونم جلوی خودمو بگیرم،... تلفنی که بهم شد، اصرارهایی که داشت، خانم مهندس خانم مهندسی که مدام میگفت، اینکه با همه شرط هام اوکی بود،... نمیدونم واقعا نمیدونم، کاش بتونم با یکی صحبت کنم، یکی که مثل من تو چند حوزه بی ربط باشه، واقعا چطور هندل میکنه، میترسم واردش بشم، میترسم محدودم کنه، میترسم اتفاق حقوقی قانونی چیزی برام بیفته، میترسم از مسیولیت، میترسم پشیمون بشم و نتونم ازش کنار بکشم، و هزار میترسم دیگ،...
انگار نه انگار الان میرم یک اجرای خوب و شاد مثلا،... کاش این تلفن بهم نمیشد و جواب نمیدادم.
--از اجرا خوشم نیومد، یک حرکتی هم از دوست چند ساله ام دیدم که واقعا شوک شدم! هی خواستم توجیح کنم نفهمیده؛ منظور نداشته؛ ولی یکم که صحبت کردیم فهمیدم نه، قشنگ میدونه چی میگه!!!:/...
کلاسی که بخاطرش یک کلاس دیگه رو جابجا کردم! کنسل شده به تاریخ نامعلوم! و من دیگه نمیتونم کلاسی بخاطرش جابجا کنم و روهم میفتن کلاسا،... دلیل اینهمه زیبایی امروز رو نمیفهممممممم...