صحنه

این چندروز حسابی ساز زدم، میخواستم فردا برم کلاس که افتاد به شنبه،... دوباره برگشتم به تمرینات گروهی، دوباره به کلاسم هم برمیگردم، من نمیتونم اینجوری ولش کنم، یک فرصت دیگه بهش میدم، اصلا هم به خودم فشار نمیارم،... جسم و روح من مهمتر از همه ایناس،... کهیر زدنم یک هشدار بود،... این کهیرهایی که هی عود می‌کرد،... دو دفعه دکتر رفتم، قرص خوردم و دیروز هم دوتا آمپول زدم، امیدوارم دیگه کهیر نزنم،...

یک کت شلوار خریدم🤩، دقیقا همینطوری شد که میخواستم، خیلی دنبال بودم، منم آدمی هستم که زود راضی نمیشم، اینقد میگردم که اونی که میخوام بشه، هم قیمتش خوب بود هم بهم خیلی میومد🤩، بالاخره یک جا دلم گیر میکنه،...

با این لباس یعنی یک صحنه ام نشه؟!؛)

یادمه که یه شب وقتی توی آسمون/یه ستاره ی تنها مهمون بود تو کهکشون/دلم پرید و فریاد زنون گفت ببین ای آوازه خون/برو روی صحنه نشین توی خونه نشو ستاره ی بی نشون/صحنه باز منو صدا کرد عشق اون دوباره ما رو هم صدا کرد🥲...

بیا برگردیم بهم، من حاضرم!

وقتی گله ها و دغدغه های من برای بقیه ناچیزه، به خودم شک میکنم، نکنه زیادی شلوغش کردم! نکنه در اون حد هم نبوده!... به خودش گفتم که قضیه اینجور بوده، برای این نیومدم، اینم برداشت گفت طبیعیه آدم خسته بشه! نیاز به استراحت داشته باشه! برای اون پروژه هم گفت چندنفر دیگه ام رفتن و قبول نشدن! اینجا رو حقیقتاااا خوشحال شدم🤪،... ولی ولی من نه خسته ام نه نیاز به استراحت دارم، به روند و نتیجه شک کردم که گفت با تمرین همه چی بهتر میشه!!! همین؟! انگار اون کوه غم و افسوس من، پر کاهی بوده،...! توی ذهنم یک راه دیگه باز شد، اینکه تا مسترکلاس بعدی صبر کنم، اونجا تصمیم بگیرم، نه اینجا،... و این یک گزینه نسنجیده اس فعلا،...

۱۸ گیگ گذاشتم روی دانلود، برای یک نرم افزاره، تا ۲ گیگ رو بالاسرش بودم، ایشالا فردا صبح که پاشدم بدون مشکل دانلود کرده باشه😬 ماشالا به سرعت🐌🐢🐌🐢🐌🐢

فعلا من، کارا، زندگی، روابط، رو به بهبودی رفته،... بعد یک انفجار ،...

قرص انتی هیستامین رو هنوز میخورم، بخاطر چندتا کهیری که امروز رفتن و اومدن،... الان چشمام سنگینه،...

سه شنبه بود

پشت میزم یک اینه اس، هروقت از کارم خسته میشم صندلی رو برمیگردونم و تو اینه با خودم یا آدمایی که میشناسم صحبت میکنم، یعنی واکنش تندی نشون دادم؟ کاش با خوده استاده صحبت میکردم اول، واقعا اینقد این پروژه مهم بود؟ اره که مهم بود، اصلا تلنگر بود، برای همه فرصتهای بر باد رفته،... حالا خوبه اون لج کنه و بگه اصلا نیا دیگه:/... نمیدونم این داستان هنوز تعیین تکلیف نشده و درسته دیگه براش اشک نمیریزم، ولی باز ته مغزم درگیره،... خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم زندگی من درگیرش شده بود، هنوزم ناغافل یکسری تمرینات رو انجام میدم و بعد به خودم میگم چیکار میکنی؟!...

هنوز نتونستم تو تقویمم برنامه مرتب بنویسم و عمل کنم، بخاطر بلاتکلیفی چند مورد و حوادث غیرمترقبه...

دیشب برای کهیر رفتم دکتر و گفت حساسیت غذاییه، و یک قرص و آمپول نوشت، که دیشب قرص خوردم و صبح به زور بلند شدم عصرم با زنگ در بیدار شدم، یعنی بشدت خواب اور بود،... و الان هیچ اثری از کهیر تو بدنم نیست، قرص رو نمیخورم دیگه، خیلی بیحالم کرد،...

هرچند دکتره گفت مراقب غذات باش، ولی در اقدامی یهویی شب سوشی خوردم! دومین سوشی عمرم! با سس سویا و واسابی و جینجر😂 حالا خوبه به اینا هم حساسیت نشون بدم😑😬

به پیانو برگشتم،... امروز بیشتر از یکساعت زدم و الان هم میخوام بزنم،...

کهیر

تابحال اینجوری کل بدنم کهیر نزده بود، از دیشب شروع شد، کم بود و زیاد شد و عصر بهتر شد ولی الان باز شدت گرفته، صورتم، دستام،... همه جام رو درگیر شده و خارش داره و حالم بد میشه میبینمشون،... غذای جدیدی نخوردم، بعید میدونم حساسیت غذایی باشه، نمیدونم به استرس و بلاتکلیفی این روزام ربط داره یا نه،... فردا با دکتر صحبت میکنم،...

هنوز بلاتکلیفم، امیدوارم تو هفته آینده اتفاق خوبی بیفته، که قلبم روشن بشه،...

با خودم فکر میکنم اگر من مهمونی دعوت بودم جایی میخواستم برم مسافرت بودم یا هرچی و اینهمه یهو کهیر میزدم، چه خاکی تو سرم میکردم واقعا؟ الان اگه دکتر بهم بگه چن روز دیگه خودش خوب میشه من حرفی ندارم و تحمل میکنم و از خونه بیرون نمیرم تا خوب شه،...

استاد واقعی

وقتی داشتم پایان نامه ارشد می‌نوشتم، اون اوایلش، با استادی که تابحال باهاش درسی نداشتم، بعد چندبار صحبت کردن، وسط پرپوزال نویسی، وسط همه علامت سؤالای من، یک دفعه که رفتم پیشش و صحبت کردیم خیلی برام گنگ و سخت بود و نمیدونستم چیکار باید بکنم، با کلی علامت سوال رفتم از اتاقش، حال بد و استرس هم گرفتم که الان چه غلطی باید بکنم، بعد چندروز بهم پیام داد که مشکلی داری هنوز؟ تونستی اون کارا رو انجام بدی؟نکته مبهمی داری؟... و چقدررر این پیام برای من ارزش داشت🥲 برای منی که دانشجوت نبودم قبلا، شماره اتم نداشتم، شاید چند پیام تو تلگرام بهت داده بودم، بعد چندروز هنوز فکرت درگیر من بوده و گشتی شماره مو پیدا کردی و بهم پیام دادی🥲🥲، فکر کنم هفت هشت سال گذشته و هنوز شیرینی این اتفاق و انسانیت این آدم یادمه،...

الان هم نیاز دارم یک کسی که این مسایل رو میفهمه، دقیق مساله منو واکاوی کنه و بگه تصمیمم درسته یا نه،...😓😓😓

هنوزم به تصمیمم فکر میکنم بی اختیار اشک میریزم،... هی میگم نکنه اشتباهه، نکنه پشیمون بشم، نکنه اگر یکم دیگه تحمل کنم درست شه؟... دارم یک بخش بزرگی از زندگیم رو پاک میکنم، با کلی آدم،...

شب دوم

همینکه میرم سر ساز، همینکه چشمم به این برگه ها میفته، چیزایی که خودم نوشتم با زحمت، اشک و اشک میریزم و بغض میکنم،...برای کارهایی که تا الان کردم، برای همه کارهای در حال انجام الان، ولی ولی هرکار میکنم نمیتونم آدم سابق باشم، دیگه نمیتونم، این شن آخر که روی این تپه شن افتاد، منو متلاشی کرد...

اونقد مصمم که تمومش کنم که اصلا نمیخوام با کسی حرف بزنم که نظرم رو بخواین عوض کنن، ولی برای خودم سخته و خیلیم اذیتم و اذیت هم خواهم شد،... به خودشم نخواهم گفت، با واسطه کنسل میکنم،... تحمل میکنم و بعید میدونم تو آینده پشیمون بشم،... میشه از تصمیمم الان برگردم؟ اره ممکنه، ولی یکجوری درز گرفتم حرفامو که جا برای پادرمیونی یا هرچیزی نمونه، تا وقتی که قاطع کنسل کنم کسی نخواهد فهمید... مگه معجزه ای بشه،...

عمر شادی این داستان خیلی کوتاه بود، فاصله خنده و گریه از ته دل من، چند روز بود،...

قایق کوچولو

حس ام بهم میگفت مشکوکه و انگار داره زمان میگیره که بهم جواب رد بده، منم بیخیال بودم یک ذره ولی از اونورم کار رو تموم شده میدیدم، به بعدش فکر میکردم که چه بشه و چه نشه و به کی بگم و به کی نگم و مث بمب صدا میکنه و فلان،...

بهم پیام داد، با دو هوا مقدمه چینی و دلایلی که گوش نکردم، جواب رد داد🙃،... بعدم خواست خیلی کول و نایس باشه و ایشالا همو ببینیم و پروژه بعدی و زهره مااار،... ولی ته دلم عمیقا خواست این داستان عقب بیفته اینکه من بازم شانس داشته باشم اینکه فرصت داشته باشم کارو برسونم،...

نمیدونم این چندمین دفعه بود که تو این مسیر، اینقد اینقدرررر زیاددد یک چیزی رو خواستم و نشده و نشددددده،...

منم نایس برخورد کردم، نه مشکلی نیست و موفق باشین و اینا،... ولی بعدش نت ها رو از رو پیانو ریختم روی زمین،... لپ تاپ محکم بستم، شارژر گوشی پرت کردم، و رفتم زیر ملافه ام قایم شدم،...

و به معنای واقعی قایق کوچولوم غرق شد،... خودش نمیدونه و نخواهد فهمید که بعد این مکالمه کوتاه من چه تصمیماتی گرفتم.

یک قدمی تالار وحدت

منی که تابحال تالار وحدت رو ندیدم، یک پیشنهاد برای اجرا گرفتم،... در تالار وحدت... اولین حضور من میتونه روی صحنه اش باشه،... میتونه؟!....

و نمیدونم چه حکمتیه که همون قطعاتی که من دارم کار میکنم، اینها قراره اجرا کنن،... حکمت این همزمانی، اونم الان،... ای وااای😓...

گذشته

هرموقع ماها جمع میشیم، ما شش هفت نفر، ماها از دهه ۷۰، ۶۰، ۴۰، و ۳۰،... حرف‌ها و داستانا برمیگرده به چهل پنجاه سال قبل، زمانیکه من نبودم،... تصمیماتی که اینا گرفتن، و دلیلش، و اینکه حتی تو آینده من هم تاثیرگذار می‌شد،... ولی همه نشدن ها و شدن ها باعث الان من شد، و روابط فامیلی که اصلا خوشایند و انتخاب من نبوده و نیست،... ولی اگر یک مهره این وسط جابجا می‌شد، مطمئنم تو روابط و تصمیمات و شخصیت من بسیار تاثیرگذار بود و از من یک آدم دیگه میساخت، و نمیدونم باید حسرت اون آدمی که نشدم رو بخورم یا خوشحال باشم از اینکه نشده،...

ولی چیزی که بعد اینهمه سال هنوز حسرت برانگیز و بحث برانگیزه، بحث ازدواج و ارث و میراثه،... این دوتا هم باعث تباهی هم باعث جدایی و هم حسرت، همه آدم‌های مرده و زنده که ازشون حرفی زدیم بود،... همه اون آدما از این داستانا زخم های ناجور هم خودشون خورده بودن و هم حتی تا چندنسل بعد درگیر شدن ناخواسته، و چه بسا منم قربانی بودم، قربانی ازدواج بهم خورده و دعوای ارث و میراثی و همه کینه ها و تنش ها،...یکسری از آدم‌های نزدیک خونی خودم را بخاطر این داستانا هیچوقت ندیدم، یکسری آدم‌ها رو از یک برهه ای دیگه ندیدم، و هنوزم نمیدونم اقدام درست چیه واقعا تو این اختلافا، تو همون جا که از آدما انتظار یکاری رو نداری ولی اونا براحتی انجام میدن! براحتی تکرار میکنن! براحتی توجیه میکنن!...

آخرین نسل اون جمع من بودم،...

هشت فروردین

دکتر گفت سونو نرماله، فیبروم ها خیلی ریزن و کاریشون نداشته باش، مشکلی ندارن برات، و مثل هر خانم دیگه سالیانه سونو بده🙃🙃🙃

باشه ولی این اولین سونوی عمرم بود😶

مهمونی رفتم، و خوب در آرامش براش آماده شدم، اینکه حموم برم صبح، صورتم رو مرتب کنم، ماسک بزارم، دندونام رو بلیچ کنم، به لباسام فکر کنم،... اصلا از کارای بدون برنامه و هول هولی خوشم نمیاد،...

تعطیلات داره تموم میشه و من خیلی کوچولو کار مفید کردم! حسش نبود،...

و الان وقته تمرین و تمرین شبمرگی!...

ماییم و دلی که هزار رویا برای شکفتن دارد

مهم ترین اتفاق سال جدید تا الان، این بود که برای اولین بار توی یک جمع خوندم:) تعداد کم بود و جنبه آموزشی داشت، ولی همینکه اتفاق افتاد، اونم الان، خیلی خیلی به فال نیک میگیریم،...

و بعدش صحبت هایی که با استادم داشتم🤩، از اون اتفاقا بود که هی بهش فکر میکنم و حس خوب و خنده ملیح میگیرم😅،... نه اینکه اجرای بی نقصی بود، و تعریف شنیده باشم، اصلا و اصلاااا، ولی بنظر خودم خوب بود👍

سونو رو به دکتر زنان باید نشون بدم، نمیدونم چرا اینقد توی این کار اهمال کاری میکنم😑

پلنر گرفتم🙂

تو این چند روز که از ۳۱ سالگی گذشته حس خاصی نداشتم، ولی تولدای دهه بیست رو خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست داشتم، خوشحال تر بودم،... نه اینکه خیلی غمگین باشم الان، ولی حس خوبی هم ندارم🙃🙃🙃

آسوده بخوابید، شهر در امن و امان است

بعد دو هفته، کتاب رو باز میکنی و نمیدونی کدوم سوناتین رو باید بزنی! کاش اون روز که گفت بهم دلم نمیاد تو کتابت چیزی بنویسم، خردوق نمی‌شدم از این لطافت و ملاحت! باید میگفتم هم بنویس، هم تاریخ بزن، من حساس نیستم رو کتابم،... اصلاااا رو مود ساز زدن نیستم، حتی الان که تشویقم کرده،... کاش.

بهم میگه این ایراد صدات خیلی قدیمیه، و این رو از مامانت داری😶...

یکارایی کردم که قبلا نمیکردم! ولی اگه این فضا قبلا بود، شاید قبلنم میکردم!!! توبه توبه😶

نوروز و زادروز

قاب گوشی مرحوم رو داشتم میشستم، دیدم یک گوشه شکسته،... پس راست گفت که این گوشی از آب اینجوری نشده، از ضربه های زیاد تو لباسشویی اینجوری شده،... هرچند فکر کنم ده دقیقه یک ربع تو لباسشویی بود،...

بگذریم،... دیگه الان اهمیتت نداره زیاد برام، گذشت، ولی هنوزم حس بی کفایتی و ناتوانی تو انجام امور ساده بهم میده، باعث شده دبل چک و هزاربار چک بکنم تو هرکار، حس وسواس و ترس از خرابکاری دایم دارم،...

لباسایی که میخوام بپوشم تو دید بازدید رو مشخص کردم، کیف و کفش جدید هم افتتاح میکنم،...

تقویم جدید نگرفتم، وگرنه میخوام ریز به ریز کارای روزانه مو بنویسم،...

اینکه دوستم موقع تحویل سال بهم پیام داد خیلی باارزش بود برام، اینکه اون لحظات که همه به خانواده و دوروریاشون میگذرونن، دوستم به من پیام داد خیلی حس خوبی بهم داد، بعدش سه نفر دیگه از دوستام،... اینکه قبل از اینکه من پیام بدم به یادم بودن خیلی خیلی باارزشه،... و بعدم اینکه تولدم رو تبریک گفتن🥰

من رسمااااا ۳۱ ساله شدم🥳