هرموقع ماها جمع میشیم، ما شش هفت نفر، ماها از دهه ۷۰، ۶۰، ۴۰، و ۳۰،... حرف‌ها و داستانا برمیگرده به چهل پنجاه سال قبل، زمانیکه من نبودم،... تصمیماتی که اینا گرفتن، و دلیلش، و اینکه حتی تو آینده من هم تاثیرگذار می‌شد،... ولی همه نشدن ها و شدن ها باعث الان من شد، و روابط فامیلی که اصلا خوشایند و انتخاب من نبوده و نیست،... ولی اگر یک مهره این وسط جابجا می‌شد، مطمئنم تو روابط و تصمیمات و شخصیت من بسیار تاثیرگذار بود و از من یک آدم دیگه میساخت، و نمیدونم باید حسرت اون آدمی که نشدم رو بخورم یا خوشحال باشم از اینکه نشده،...

ولی چیزی که بعد اینهمه سال هنوز حسرت برانگیز و بحث برانگیزه، بحث ازدواج و ارث و میراثه،... این دوتا هم باعث تباهی هم باعث جدایی و هم حسرت، همه آدم‌های مرده و زنده که ازشون حرفی زدیم بود،... همه اون آدما از این داستانا زخم های ناجور هم خودشون خورده بودن و هم حتی تا چندنسل بعد درگیر شدن ناخواسته، و چه بسا منم قربانی بودم، قربانی ازدواج بهم خورده و دعوای ارث و میراثی و همه کینه ها و تنش ها،...یکسری از آدم‌های نزدیک خونی خودم را بخاطر این داستانا هیچوقت ندیدم، یکسری آدم‌ها رو از یک برهه ای دیگه ندیدم، و هنوزم نمیدونم اقدام درست چیه واقعا تو این اختلافا، تو همون جا که از آدما انتظار یکاری رو نداری ولی اونا براحتی انجام میدن! براحتی تکرار میکنن! براحتی توجیه میکنن!...

آخرین نسل اون جمع من بودم،...