من و اون دو نفر
دو عدد نَر و من،... همکاری برای یک پروژه مثلا،... میدونستم زیاد مشتاق نیست اون بیاد، ولی از اینطرف هم دلیلی نمیتونست بیاره، از اون طرف هم اون بهم گفت که انگار با حضور من خیلی راحت نیستن! که من گفتم نه و اگه چیزی باشه بهم میگن، منم که اوکیم،...
ولی من میخواستم که اون باشه، چون وقتی هست حاشیه و حرف اضافه پیش نمیاد، و بهتر و بیشتر تمرین میکنیم،...
ولی دفعه قبل، دفعه اخر شد،... نمیدونم چرا ولی از یک روز بخصوص مدلش با من عوض شد، و این دفعه اخر رفتارای اغراق امیز و تخریب مدام من، تو اینو بلد نیستی و خودت باید میفهمیدی و کاش کلاس فلان رو نمیرفتی و بدتر شدی و منکه اصلا انتظار نداشتم و شوک میشدم، بدتر که چرا جلوی اون اینقد میگفت؟! انگار بخواد منو از چشم اون بندازه! وگرنه لزومی نداشت ایرادام رو جلوی اون اینجوری بگه،... تابحال تو همچین موقعیتی نبودم،... ولی بعد که ویس رو گوش دادم حس و لحن حرفاش چیز دیگه بهم فهموند،... اینکه وقتی من چیزی رو بیشتر از اون میدونم خیلی بهش بر میخوره، اینکه یک نر دیگه هم باشه نمیتونه قبول کنه! اخه اون بدبخت چیکارت داشت؟؟؟!
انگار توی خیابون، دوتا ماشین ناشناس، یک کورس رو الکی الکی شروع میکنن، فقط میخوان الکی برنده باشن! این کاراش برای من اون حس رو داشت،... رقابت الکی! تخریب من و در نهایت هم پای اون رو از تمرین برید!!!... دفعه آخرمون شد!
بی جواب نمیزارم کارش رو،... جدی باید صحبت کنیم، منم مطالبه گر شدم، مراعات الکی هم نمیکنم،... ولی خوب نیست، ناراحتم از این وضع، خیلی خیلی:/