تیغ رویارو زنم

بهم نزدیک بود، ساعت هفت شب راه افتادم، فکر کنم دفعه سوم بود میرفتم این آموزشگاه،... نکفته بودم کی هستم و برای چی میام، گفته بودم برای تست، که بعد به روم آورد و گفتم دلیلی نداشت بیشتر بگم، بعله حرف‌ها تحریف و کم و زیاد شده، اون تحفه یک حرف منو بدون اینکه بگه قبلش چی شده ک من همچین حرفی زدم، صاف گذاشته کف دسته این،... خانومی کردم حرفارو درز گرفتم وگرنه قابلیت سرتاپا قهوه ای کردنش رو پیش این داشتم، برای اینکه باهاش بی حساب بشم منم دو جمله از حرفاش رو گفتم که که بدونه من چرا اون حرفو زدم، جا خورد! گفت واقعا؟ گفتم کاش هیچوقت بقیه حرفایی ک پشت سرت زده رو نفهمی،.. باز اصرار کردم، ایندفعه گفت خوب شدی ولی نه در حد این پروژه😏تو راست میگی و منتخبین ات😏... بهم گفت همه مث تو جسارت این کارو ندارن، گفتم من کاره بدی نکردم ک بخوام بترسم از کسی،... من پشت سر حرف نمیزنم تو روی طرف میگم،...

خوشحالم که رفتم، دفعه بعد هم همچین داستانی بود با خوده طرف حرف میزنم نه زر زروهای متوهم...

چیزی عوض شد؟ نه، ولی سبک تر شدم حالم بهتر شد و یک نفرم به فکر فرو رفت😉

و دارم به اون تحفه دیگه فکر میکنم ک برم پیشش یا نه،... امشب معادلات عوض شد و باید دوباره تاس بریزم😉

من تیغ رویارو زنم😙

انگولی کردن مغز

اول ک یک تیکه از دسته گل رو استوری کرد، دفعه بعد یک دسته گل دیگه تو بغلش گرفته بود استوری کرد، دفعه بعد دسته گل دیگه و داخل ماشین خارجی که سمت شاگرد بود استوری کرد، دفعه بعد تولدش تو رستوران با کیک کوچیک و دسته گل پست کرد،... آفرین😅 مشخصه دوستم چت ها رو کرده، دورا رو زده و فرد مذکور و خودش جدی هستن، بزودی هم رونمایی میکنه😄، هیچی، براش خوشحالم😊...

بنظرم بدترین کار ممکن اینه به یکی که چیزی ازش نمیدونی، نظرت رو تحمیل کنی! ارایشگره به زور داشت تو مغز من می‌کرد برو ایتالیا! دختر فلانی رفته و راضی! یا یکی دیگه ک چرا نشستی برو تدریس کن! بدو برو! یا یکی دیگ میگه برو با یکی از اونور ازدواج کن! یا یکی دیگ کیس پیدا میکنه! ...

واقعاااا اعصاب و روان آدم بهم میریزه، حالا میخوای نظر بدی بگو فک میکنم مثلا بد نباشه همچین کاری، حالا باز خودت میدونی، ولی اینا تو مغزززم فرو میکنن، تا چند روز حالم بد میشه و تو هول و ولا میفتم ک نکنه باید منم اون کارو بکنم! نکنه عقب بیفتم نکنه پشیمون بشم و فلان،... هرکسی یک مسیری و راهی انتخاب کرده، بزاریم وقتی کسی آزمون مشورت خواست نظرمون رو بگیم:/

تغییرات یهویی خیلی استرس بهم وارد میکنه، حتی حرف زدن راجبش🫨

سه شنبه نبود مگه

وان بیشتر از همیشه پر آب شد، وقتی رفتم توش احساس غرق شدگی داشتم!

کاش عقلی میکردم مثلا چند جلسه باهاش کلاس برمیداشتم! جدی هاااا،... شاید اوضاع الان یک چیز دیگه بود،...

یکم آروم‌تر شدم، شاید چون تصمیماتی گرفتم ک این هفته انجامش میدم...

یکیش فردا یکیش پنج شنبه!

نمیدونم چرا ولی تو مغز خیلی قاطع طور، دیروز سه شنبه بود، حتی به دوستم گفتم چرا امروز کلاس داشتی!

رو دوتا چیز میخوام تمرکز کنم...

فرصت قهوه ای کردن

نمیدونم چ تقدیری بود که دیشب با اینکه دقیقه نود رسیدم، با اینکه کلاس شلوغی رو در پیش داشتیم، چطور شد که اونهمه آدم محو شدن و چند دقیقه تنها شدیم و فرصت حرف زدن پیش اومد،... چطور شد به مغز فندق اون رسید همچین حرفی بزنه ک اتیش بندازه زیر این خاکستر من،...

چقدره این کثافته،... من دقیقا یکی دو روز قبلش دیده بودم اتفاقی که اینا همو فالو دارن، حدس میزدم یک ارتباط ریزی زدن، ولی بازم میگفتم این چ احمق باید باشه ک بعد اونهمه ظلم و جوری ک بهش کردن! دوباره دست تو گردن اینا بندازه!!! مگه زر زده باشه مگه اغراق کرده باشه، مگه باز چربیده بهش ک دوباره رفته بغل اون ظالما!....

داشتم از پله میرفتم بالا، نمیدونم چی شد، یک شوخی یک خنده ریزی شد و خندیدم و پشت بهش از پله رفتم بالا! برگشتن من همانا و خنده من تبدیل به خشم شد تو صورتم همانا،...

چرا در مورد من صحبت کردن؟ الان فکر کرده لطف میکنه؟ به خواب شبش هم نمیدید با همون یک جمله، شعله چ اتیشی رو روشن کرده،... کلاس تموم شد همش مغز من درگیر همون جمله اش بود، نمیخواستم تو روش چیزی بگم، تو راه چشم میکشیدی برسم خونه، برسم و رگباری پیام بدم، همه چیزایی که زیر موکت دادم، رو آوردم بیرون،... اونم جواب داد منم محکم تر جواب دادم، جاییکه ک حرفی نداشت هم میگذشت،،... خالی شدم ۵۰٪، بقیه اش گیر اون پفیوزای دیگه اس، کاش اونا هم تو همچین موقعیتی بیفتن و تا جا داره قهوه ای شون کنم،... مرحله بعد تیکه و کنایه ‌پراکنی،... مرحله بعد گفتن رمزی به یک نفر دیگه اس،... مرحله ایده ال سختش هم ریده شدن پروژه های جفتشونه🤘

چیزی که مطمینم اینه باید بزارم چند روز بگذره تا شفاف تر این اتفاقا رو ببینم و اقدام شتاب زده نکنم...

راننده شخصی

بعد مدتها اولین بار بود که قبل من کسی اونجا بود، فرصت شد بشینم تو پذیرایی،... یا خودش متحول شده یا یکی اومده اشپزخونه اش، ظرفای لنگ به لنگش خیلی مرتب شسته شده بود، ماکروفر و ایرفرایر روی اپن بود، با یک ظرف شکلات! چه ناپرهیزی بزرگی! بنظرم داره خودش غذا درست میکنه و یکی داره بهش یاد میده و این وسایل رو براش اوکی کرده که سریع بتونه درست کنه،... ولی هرکی بوده هنوز نتونسته خاک‌های روی میز تلویزیون، روی برگ گلا، زیر گلدونا رو ببره،... هنوز گلدونا پر برگ خشک و نیمه خشک بود،... کلی چوب گوشه خونش گذاشته بود، با کلی وسایل نجاری، همیشه بوده ها ولی الان خیلی بیشتر،... تو اون خونه کوچیک، فقط یک اتاق دربسته اش از چشمم دور مونده وگرنه بقیه جاها عیان شده برام😄

یک صورتک کشیده به دیوار زده بود، شبیه صورتک های آفریقایی،...

واقعا این بار خیلی دیگ خودمو جر داده بودم سر قطعه، و به چشمش اومد و هاوارتا تعریفم کرد و منم هاوارتاتر ذوقیده شدم😗

یک بچه اشتباهی با من اومده بود، باباش بهش گفت پایین منتظرم، منم دل رحم گفتم این بچه اول بره باباش بیرون تو گرما منتظره، اینم برداشت گفت باباش نیست راننده شه! اوکیه بیرون باشه، تو جوش اونو نزن! شکست احساسی عمیق خوردم، چقد ساده دلی دخترررر😐

لذت جدید

فهمیدم حرف زدن از گذشته چقدر برای من جذابه، دیدن دوستای مدرسه ام، حرف زدن از همکلاسی ها، از معلم ها، حرف زدن از حداقل ۱۵ سال پیش،... نمیدونم چرا از خودم دریغ میکردم، لحظات خوب زیاد هم داشتم، لحظاتی که دوست دارم با آدماش بازگو و یادآوری بشه،... منی که فراری بودم و دوست نداشتم با کسی از گذشته صحبت کنم،... ولی یک نفر منو پیدا کرد و بهم اصرار کرد،... کامل میشناختمش، حتی پیجش رو دیده بودم سال‌های قبل، ولی دنبالش نمیکردم، نمیخواستم وصل بشیم، ولی اون منو پیدا کرده و هیجان زده بود از دیدن من،...

چقد بالا پایین داشته، منم داشتم، عمیق تر از اون، ولی کمتر بیرون ریختم، اون بیشتر ذوق بیرون ریختن همه این سال‌ها رو داشت و من کمتر و کمتررر... ولی هنوز گارد دارم.

کدوم برهه؟

پیانو خاموش شد،... تعجب کردم مگه چقد تو افکارم غرق بودم؟ تا همین الان داشتم میزدم ک، تازه بلند شدم و اومدم روی مبل... این دختره تو اون کلیپ رو میشناختم، اسم و فامیلش رو هم میدونستم ولی اینکه تو کدوم برهه از زندگیم بوده رو نمیتونم پیدا کنم! برای دوستم فرستادم اونم نمیشناخت! بابا شماها رو من باهم یادمه، چطور نمیشناسی؟! نشناخت! پس این دختره ماله کدوم قسمته؟! حتی دوستش هم یادمه، ولی نمیتونم تطابق بدم! ۳۱ سالگی یعنی اینقد پیر و فرتوت؟!

قطعه عه اوکی شده بود حتی با سرعت بالاتر، ولی الان با سرعت پایین تر هم میلنگه! هی فکر میکنم چرا مغزم بهم ریخته اس؟! بهم ریختگی یخچال بهمم ریخت؟! یا برنامه شلوغ فردا؟ یا انبوه کارا و حرفای بعدش؟! به یکی برای گروهش باید پیام بدم، کاش خودش دوباره ناز منو بکشه! و من جا داشته باشم یکباررر دیگه بگم نه و بعد بگم اره!😶

درجاتی از درک شدگی

سؤالای هدف دار میپرسه، انگار می‌خواد یک چیزی رو بفهمه یا چیزی ک فهمیده رو چک کنه، خیلی زیرکانه سوال میپرسه جوری که من نمیفهمم دنبال چیه و روی جواب دادنم تاثیر نمیذاره، از حرفای بعدش میفهمم کجا را هدف گرفته،...

بعد بدون هیچ واکنش و جبهه گیری بهم میگه اشکالش کجاس، و واقعا حل میشه، بهم میگه سرسختی ولی چیزی تو دلت نیس🤣

من خودم به این لایه های وجودم نرسیده بودم، چطوری اینجوری تو مشتش گرفته؟ چطوری اینقد شفاف منو میتونه ببینه؟

و خوب باعث شده خودم یک چیزایی از خودم دستگیرم بشه! اره واقعا! یکی از اعماق وجودم کشیده بیرون و نشونم داده،...

حرفای من یادش میمونه، استوریام رو،...

فارغ از جنسیت، آدما میتونن اینجوری برای هم باشن، بدردبخور و امن، پر از حس خوب.

از چهارشنبه مردادی

چقدر گرد شده! همه می‌رن پوست استخون و سیاه سوخته میشن، این چطور اینقد تپل و گرد شده؟ دیگه باید قل بخوره اینور اونور میره😄...

داشتم خروجی میگرفتم و هی کرش می‌کرد، منم هربار یک چیزی حذف میکردم، درایو c رو سبک کردم پوشه های اضافه رو بستم، هربار امید داشتم کرش نکنه و برم تو گروه بزنم که یافتم یافتم و اینجوری کنین اوکی میشه ولی هربار از اینکه یک ذره جلو میرفت ذوق میکردم همون لحظه کرش می‌کرد،... هم میخواستم برای سیستم ضعیف خودم راه حلی پیدا کنم هم بقیه که همش ناموفق بود😤

خبرای خوب خوبه، ولی وقتی برای من ریده پشت ریده میشه، حس عقب افتادن و تو باقالی رفتن میده☹️

دلم میخواست وقتی لباس جدید میپوشم ببینه، بگه بهم، یا وقتی از یک موضوعی پیشش میگم بعدا جویای اون موضوع بشه، یا فضا برای صحبت کردن منم بده، کاری که خودم برای دوستام میکنم ولی دوستام تو این مسیله عنیت دارن! خودمم سرد میشم که این چیزا رو بگم!😒

پرروی سانتیمانتال

هم من هم اون اکیپ، میدونیم ماجرا چیه و از چی میسوزن، ولی نمیتونم به زبون بیارم! چون اونا کتمان میکنن و انگ بدبینی بهم میزنن، و با چهارتا دلیل کذایی سر و تهشو هم میارن! وگرنه که حرف زیاده، ولی این اکیپ ید طولی در این کار دارن!

علاوه بر این چون اخلاق گندش رو میشناختم نمیتونستم واضح اسم بیارم که فلان آدم بیخود رو گرفتی و من رو حذف کردی، چون تو چشمام با ‌وقاحت نگاه میکنه و میگه تو میفهمی یا من!

هم میتونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم هم نه، هم سهل انگاری کردم هم نه و هم خوش بین بودم، با وجود همه بلاهایی که سر این و اون آوردن و من خبر داشتم و خبر داشتم و خبر داشتمممم و ادامه دادم.

و الان برنامه ام اینه که از یکی از عوامل پررنگ این وضعیت، بخوام حسرت یک چیزی رو به دلم نزاره،... فقط نمیدونم کی بهش بگم و چطوری که نه نتونه بگه.

پفیوزان با اعتماد بنفس

همیشه وقتی یک کاری نمیشه یا نمیزارن بشه، و یکسری افراد کمتر از ما، براحتی مراحل رو طی میکنن،... ادم با خودش میگه بالاخره یکجایی چوب کارشون میخورن، آه من نمیزاره اینجوری با حذف من جولان بدن، کارما و کاینات هست، بهشون اعتراض میکنم و... ولی در نهایت وقاحت اون کار، اون اتفاق براحتی پیش میره و به ثمر میرسه و انگار نه انگار مایی هم بوده ک ناراضی و ناراحت بوده و ناحقی شده،... اصلااااا.... همه چی این دنیا، ناعادلانس، چه کسایی که به ناحق حذف شدن و چه کسایی که بازم به ناحق جذب شدن،...

و خوب آدم میمونه چیکار کنه؟ رسوا کنه؟ دعوا کنه؟ پشت سر زیراب بره؟ یا بپذیره و رها کنه و بگه به درک، ماتحت لقشون!

بعد از موعد

کل هفته قبل یا میخوندم یا پیانو میزدم، در روز بیشتر از ۵-۶ ساعت، پنج شنبه یک کلاس داشتم که گذشت، شنبه هم کلاس پیانو، دیروز هم تست گروه،... امروز از صبح زود که بلند شدم هی با خودم میگم الان چیکار باید بکنم؟! همه چی که تموم شده! ددلاینی ندارم که خودم رو پاره کنم براش! تو سه روز همشون تموم شدن!... یک حس بلاتکلیفی و استرس هم از نتیجه تست دارم که چرا نمیگن:/

حس بعد یک امتحان سخت، یک اجرا، یک کاری که جر خوردی براش، خیلی بکجوریه! خوبه که گذشت ولی عجیب درونم خالی شده،...

تقوییم رو نگاه میکنم،... ماه مرداد رو باز میکنم و چندتا کار رو توش مینویسم،...

دنبال رمان خوب میگردم، پی دی اف که با گوشیم شبا بخونم، یاسمین از مودب پور شاید،...

از یکشنبه اخر تیرماه

از یک ماه پیش امروز رو برای تست مشخص کرده بودن، برای منم بیشتر از رقابت معمولی بود،... توی یک فضای نهایت ۵ متر،... پر وسیله، قدم برمیداشتم میخوردم به نوازنده، یک قدم اونور استاد ۱ و یک قدم اینور استاد ۲... و منم کاش پررویی یاد بگیرم، که بتونم خودم باشم در هرجایی و پیش هرکسی...

اینکه یک عده بدون تست قبول شدن، خیلی مسخره و پفیوزانه بود، دیگه البته اکثریت یک ربط و رابطه ای با بالادستی ها داشتن، جز من، جز من که با دشمن خونی اینا هم دست شدم!!!!!!! اخرشم بهش گفتم من از گروه بیرون نمیرم،... نمیدونم نتیجه چیه،...

نتونستم همه ساندویچم رو بخورم، اینقد فکرم درگیر بود نمیفهمیدم کجام و چی میخورم،....

از در اومد تو، خیلی بشاش و با من دست داد، از وقتی شنیدم ک این زیر گوشش سوسه اومده ازش بدم اومده، اگ رد بشم دست این وزه الکی مهربون هم دخیل میبینم،... چطوری تو روی آدما میخندی و پشت سر دسیسه میکنی؟! یکجوری که باور نمیکنن ملت از کی خوردن! هی،...

چند روزه،،یعنی بیشتر از یک هفته ک دایم دارم تمرین میکنم، خودم و خونه و همسایه ها کر شدن،... بهم کفت پیشرفت کردی منم گفتم پیشرفتم رو ببین و لحاظ کن پس،.......

امیدوارم همین دفعه اول بدون ناله نوله حل بشه قضیه...