تیغ رویارو زنم
بهم نزدیک بود، ساعت هفت شب راه افتادم، فکر کنم دفعه سوم بود میرفتم این آموزشگاه،... نکفته بودم کی هستم و برای چی میام، گفته بودم برای تست، که بعد به روم آورد و گفتم دلیلی نداشت بیشتر بگم، بعله حرفها تحریف و کم و زیاد شده، اون تحفه یک حرف منو بدون اینکه بگه قبلش چی شده ک من همچین حرفی زدم، صاف گذاشته کف دسته این،... خانومی کردم حرفارو درز گرفتم وگرنه قابلیت سرتاپا قهوه ای کردنش رو پیش این داشتم، برای اینکه باهاش بی حساب بشم منم دو جمله از حرفاش رو گفتم که که بدونه من چرا اون حرفو زدم، جا خورد! گفت واقعا؟ گفتم کاش هیچوقت بقیه حرفایی ک پشت سرت زده رو نفهمی،.. باز اصرار کردم، ایندفعه گفت خوب شدی ولی نه در حد این پروژه😏تو راست میگی و منتخبین ات😏... بهم گفت همه مث تو جسارت این کارو ندارن، گفتم من کاره بدی نکردم ک بخوام بترسم از کسی،... من پشت سر حرف نمیزنم تو روی طرف میگم،...
خوشحالم که رفتم، دفعه بعد هم همچین داستانی بود با خوده طرف حرف میزنم نه زر زروهای متوهم...
چیزی عوض شد؟ نه، ولی سبک تر شدم حالم بهتر شد و یک نفرم به فکر فرو رفت😉
و دارم به اون تحفه دیگه فکر میکنم ک برم پیشش یا نه،... امشب معادلات عوض شد و باید دوباره تاس بریزم😉
من تیغ رویارو زنم😙