فرصت قهوه ای کردن
نمیدونم چ تقدیری بود که دیشب با اینکه دقیقه نود رسیدم، با اینکه کلاس شلوغی رو در پیش داشتیم، چطور شد که اونهمه آدم محو شدن و چند دقیقه تنها شدیم و فرصت حرف زدن پیش اومد،... چطور شد به مغز فندق اون رسید همچین حرفی بزنه ک اتیش بندازه زیر این خاکستر من،...
چقدره این کثافته،... من دقیقا یکی دو روز قبلش دیده بودم اتفاقی که اینا همو فالو دارن، حدس میزدم یک ارتباط ریزی زدن، ولی بازم میگفتم این چ احمق باید باشه ک بعد اونهمه ظلم و جوری ک بهش کردن! دوباره دست تو گردن اینا بندازه!!! مگه زر زده باشه مگه اغراق کرده باشه، مگه باز چربیده بهش ک دوباره رفته بغل اون ظالما!....
داشتم از پله میرفتم بالا، نمیدونم چی شد، یک شوخی یک خنده ریزی شد و خندیدم و پشت بهش از پله رفتم بالا! برگشتن من همانا و خنده من تبدیل به خشم شد تو صورتم همانا،...
چرا در مورد من صحبت کردن؟ الان فکر کرده لطف میکنه؟ به خواب شبش هم نمیدید با همون یک جمله، شعله چ اتیشی رو روشن کرده،... کلاس تموم شد همش مغز من درگیر همون جمله اش بود، نمیخواستم تو روش چیزی بگم، تو راه چشم میکشیدی برسم خونه، برسم و رگباری پیام بدم، همه چیزایی که زیر موکت دادم، رو آوردم بیرون،... اونم جواب داد منم محکم تر جواب دادم، جاییکه ک حرفی نداشت هم میگذشت،،... خالی شدم ۵۰٪، بقیه اش گیر اون پفیوزای دیگه اس، کاش اونا هم تو همچین موقعیتی بیفتن و تا جا داره قهوه ای شون کنم،... مرحله بعد تیکه و کنایه پراکنی،... مرحله بعد گفتن رمزی به یک نفر دیگه اس،... مرحله ایده ال سختش هم ریده شدن پروژه های جفتشونه🤘
چیزی که مطمینم اینه باید بزارم چند روز بگذره تا شفاف تر این اتفاقا رو ببینم و اقدام شتاب زده نکنم...