دوست

یکی از دوستای مدرسه ام بهم ریکویست داد،... آدم جسوری بود و هست، پستاش رو نگاه میکردم به هول و ولا میفتادم! ک نکنه منم باید همین کار اینو میکردم؟ وااای چرا من اونجا نرفتم؟ چرا اونجوری ژست نگرفتم و... انگار ترس از عقب موندن از همسن هام رو دارم،... یا دیروز که با دوستم صحبت میکردم همینطور بود! انگار که جا پای اون نگذاشتم، عقبم! البته اون همچین حسی بهم القا می‌کرد واقعا! که اره خیلی خوبه و فلان،... مث همون زمانی که باشگاه میرفت و هربار با آب و تاب از باشگاه و مربی و لباس و تغذیه اش میگفت و منم مدام تو فشار و اذیت بودم که منم باید برم! وسط کلی گرفتاری که اصلا وقتشو نداشتم، تهش هم دوستم آسیب دید و کلااا باشگاه و تغذیه و همه چی رو گذاشت کنار! اون فشار و اذیتی ک بهم وارد کرد هم اصلا انکار مهم نبود و گردن نگرفت! خلاصه هم بیخیالم هم میترسم نسبت به کارای دوستام،...

هفته آینده یک تست مهم صدا باید بدم، کلاسامم هست، دیدم قطعه درنمیاد، بیخیال کلاس چهارشنبه ام شدم، شنبه میرم که آماده تر باشم و با مترونوم هم زده باشم،........

تکرار گذشته در نقش دگر

آدما دارن تکرار میشن،... دستیار استاد دانشگاهم، معلم موسیقیم رو فالو داره و لایک و کامنت میزاره! همکلاسی دبستانم چند روز پیش تو استوری دوست دانشگاهم بود! همکلاس ارشدم، شوهر خواهر دوستم شده!!! همگروهی ام، دوست دوستم درومده!

خواهر دوستم، استاد منو فالو داره و شاگردشم نیست!

استاد خواهر دوستم، تو مسترکلاسی که رفتم بود و سلام علیک کردیم!

این دختره که معلم هم هست، فامیل دور دوستمه!!!

هم مدرسه ای دوران دبیرستانم، داداشش استاد خواهرم بوده!!!!!!!!

هم سرویسی دوران مدرسه ام، زنه مدیر آموزشگاه شده!

استودیویی که توش تمرین میکردیم، دوست صمیمی دوتااا از استادام بود!!!

بچه دوستم! همون آموزشگاهی که من میرفتم، میره و همون پیانویی که من باهاش فیلم دارم، رو فیلم داره،...!

نمیدونم چرا آدمای گذشته، از لابلای تاریخ بیرون کشیده میشن و دوباره توی یک ماتریکس دیگه کنار هم میفتیم! دو سه ساله که این اتفاق داره میفته، قبلش بی خبر از همه آدمای گذشته بودم،... ولی الان به وضوح هستن، در نقش دیگه،...

پا به سن گذاشته

داشت میگفت یکی هست که خیلی سنش کمه و خیلی صداش خوبه و خیلی هم ژست آرتیستی داره و فوق العادس و بیسار! یکوقتایی از قصد بنظرم می‌خواد منو اذیت کنه! چیزایی که من ندارم رو به روم میاره، با لحن خیلی معمولی! بعدم اعتراض کنم میگه تو حسودی! تو برداشت بد کردی! واقعا نمیدونم قصدش از گفتن اینا چیه، ولی مطمینم میدونه من به این چیزا حساسم! نباید تعریف کسی رو جلو من بکنه! اون لحن معمولیش لج دراره، کاش با بیشعوری میگفت که توجیه داشت کله اش رو بکنم😗

دیروز تو ارایشگاه، خانومه که ۶۰ سال رد کرده بود یک گردنبند تیفانی گردنش بود، گردنبندی که ارزومه، ولی روی پوست چروک اون اصلا جلوه نداشت، گوشواره اشم داشت، روی گوشش هم زیبا نبود، نمیدونم تیفانی از چشمم افتاد، از پیری ترسیدم، از اینکه برای یک ارایشگاه نیم کیلو طلا از خودم آویزون کنم! این ترکیب خیلی یکجوری بود:/

یا خانومه کارش تموم شد اومد سمت من کنارم بشینه، این دیگه ۷۰ رو رد کرده بود، یک تاپ پولکی شاین پوشیده بود، از اون یقه شل ها، بند نازکا،... روی اندام افتاده و چروک اینم نما نداشت🙃این تاپ رو خیلی وقت بود دنبالش بودم بخرم،... نمیدونم چرا پیرزن های جمع دیروز، علایق منو اونجور حیف و میل کردن😐

به سن حساس شدم، آدمای دورم حساسم کردن، به چیزایی که میبینم و میشنوم،...

خیلی خوب می‌شد اگه همه توجه اش میشدم، بعد بهش پا نمیدادم😗

فراموش شده

باید هممون دستکش دست میکردیم، جعبه سبز اون دستکشارو یادمه، اینکه دست به دست میچرخید، ولی اون صحنه که خودم برداشتم رو اصلااا یادم نمیاد! چطور دوتا برداشتم؟ سخت بود یا نبود؟ چقدر طول کشید؟ این صحنه به کل از ذهنم پاک شده! فقط قبل و بعدش رو یادمه:/...

یا دیروز، رفته بودم ارایشگاه، اون صحنه که ارایشگر داشت کارم رو انجام میداد به کل یادم نیست!!! حرف‌هایی که زد بهم رو اصلاااا یادم نیست، انگار همه چی در یک ثانیه گذشته،...

نمیدونم چرا بعضی صحنه ها رو با تمااام جزییات یادمه و بعضی صحنه ها رو هیچیییییی یادم نیست، انگار اصلا من نبودم!😑

وقتی لیتر لیتر خون از ادم میره، چطور بره کلاس؟ چطور چهچه بزنه! هیییییی...

بی خوابی جمعه

نیم ساعت قبل به فاصله چند دقیقه سه تا از دوستام بهم پیام دادن! بی خوابی به سر هممون زده ظهر جمعه! خودمم داشتم پول برای کلاس انتقال میدادم🤣

بعدم شیک قهوه سفارش دادم😄

لیوان

لیوان ۱۰ ساله ام دیروز شکست،... از دیروز که رفته تو سطل اشغال، هرکی چیزی روش میندازه دعوا میکنم! الان دیدم پوست گوجه و چایی و تخمه و... روی بچم ریختن! دفن شد، لیوان دیگه هم جایگزین شد!...

به موازات هم؛

دیشب که ساعت از ۳ گذشته بود، بعد کلی ساز زدن، تونستم بخوابم و برای ساعت ۹ کوک کردم گوشیم رو که به استادم پیام بدم،...

صداشو از دور شنیدم، اون نت های کثیف و ریتم افتاده شاهکار نبود که اونهمه آدم دم در کلاس بودن، جلوتر که رفتم دیدم طرف ۹۰ سال رو رد کرده،... همینقدرم خیلیه، کسی برای کیفیت ساز زدنش اونجا نبود، بدتر هم میزد باز هم تشویق می‌شد،...

زودتر از زنگ گوشیم بیدار شدم، پیام دادم، ترمم هم تموم شده باید ثبت نام کنم، تو مغزم میگذره نکنه قبول نکنه با توجه به حرفای جلسه قبل،...

تو اواز هم همینطوره، طرف تو سن بالا دیگه اختیاری روی ویبره هاش نداره، نمیتونه نت ها رو نگه داره، کوک به گوش نمیرسه،...

عصرم قراره با دوستم بریم دنبال کار! چهارتا نمونه کار باید آماده کنم و ساز بزنم و نمیدونم دیگه چی!...

سن توی موسیقی خیلی بی رحمه، یا اصلا تو همه چی،...

یکساعت مداوم قطعات سختی رو زد، وقتی بلند شد که پیانیست بعدی بشینه دیدم نمیتونه راه بره انگار! دولا دولا بلند شد رفت، حق داشت اون قطعات کار هرکسی نیست، خوب زد واقعا، کاش من جاش بودم برای همون چند لحظه بعدش، برای بلند شدن از پشت پیانو بعد یکساعت قطعه زدن، برای اونهمه جمعیت روبرو...

قراره سبزی پلو با ماهی ظهر بخوریم! سالاد کنارش رو من درست میکنم،شایدم همش رو!

‌منتظرم چایی دم بکشه،... اینکه با استادم در کلاس استادش! باشم یکجوری هست یا نیست؟ انگار معذب باشه جلو من سوال بپرسه یا خرابکاری کنه! منکه نمیترسم از هیچکدوم😃.

کامنتت کجا مونده؟

بهم گفت اونا خیلی سنگ اندازی کردن، حتی برای دشمنی با من، با دشمناشون و کسایی که قبول نداشتن دوست شدن، گفت چندبار سرکار زیرابشو زدن،... ولی امروز رفته بودم پیج یکی از اونا که اجراهاشو ببینم و یک چیزی چک کنم،... بعد کامنت هاشو دیدم، تبریک تولد،... آرزوی سلامتی،... موفق باشی،... همه لایک هاش روی پستای یکی از اونا،... اخ اخ وقتی کامنت میذاشته وقتی لایک میکرده اصلا همچین روزی رو نمیدیده که بخواد انفالو و بلاک کنه همه اون دارو دسته رو،... یا بخواد همه اتفاقات خصوصی و اسراری که اونا داشتن رو اینطور برای من غریبه از اینا، فاش کنه،...

من تو این دعوا فقط یکطرفه حرفای اینطرف رو شنیدم اونم به اجبار! و خبری از حرفای اون دارودسته ندارم و دنبالش هم نیستم،...

کامنتت کجا مونده که خودت دیگه اونجا نیستی؟؟؟...