دیشب که ساعت از ۳ گذشته بود، بعد کلی ساز زدن، تونستم بخوابم و برای ساعت ۹ کوک کردم گوشیم رو که به استادم پیام بدم،...

صداشو از دور شنیدم، اون نت های کثیف و ریتم افتاده شاهکار نبود که اونهمه آدم دم در کلاس بودن، جلوتر که رفتم دیدم طرف ۹۰ سال رو رد کرده،... همینقدرم خیلیه، کسی برای کیفیت ساز زدنش اونجا نبود، بدتر هم میزد باز هم تشویق می‌شد،...

زودتر از زنگ گوشیم بیدار شدم، پیام دادم، ترمم هم تموم شده باید ثبت نام کنم، تو مغزم میگذره نکنه قبول نکنه با توجه به حرفای جلسه قبل،...

تو اواز هم همینطوره، طرف تو سن بالا دیگه اختیاری روی ویبره هاش نداره، نمیتونه نت ها رو نگه داره، کوک به گوش نمیرسه،...

عصرم قراره با دوستم بریم دنبال کار! چهارتا نمونه کار باید آماده کنم و ساز بزنم و نمیدونم دیگه چی!...

سن توی موسیقی خیلی بی رحمه، یا اصلا تو همه چی،...

یکساعت مداوم قطعات سختی رو زد، وقتی بلند شد که پیانیست بعدی بشینه دیدم نمیتونه راه بره انگار! دولا دولا بلند شد رفت، حق داشت اون قطعات کار هرکسی نیست، خوب زد واقعا، کاش من جاش بودم برای همون چند لحظه بعدش، برای بلند شدن از پشت پیانو بعد یکساعت قطعه زدن، برای اونهمه جمعیت روبرو...

قراره سبزی پلو با ماهی ظهر بخوریم! سالاد کنارش رو من درست میکنم،شایدم همش رو!

‌منتظرم چایی دم بکشه،... اینکه با استادم در کلاس استادش! باشم یکجوری هست یا نیست؟ انگار معذب باشه جلو من سوال بپرسه یا خرابکاری کنه! منکه نمیترسم از هیچکدوم😃.