راننده شخصی
بعد مدتها اولین بار بود که قبل من کسی اونجا بود، فرصت شد بشینم تو پذیرایی،... یا خودش متحول شده یا یکی اومده اشپزخونه اش، ظرفای لنگ به لنگش خیلی مرتب شسته شده بود، ماکروفر و ایرفرایر روی اپن بود، با یک ظرف شکلات! چه ناپرهیزی بزرگی! بنظرم داره خودش غذا درست میکنه و یکی داره بهش یاد میده و این وسایل رو براش اوکی کرده که سریع بتونه درست کنه،... ولی هرکی بوده هنوز نتونسته خاکهای روی میز تلویزیون، روی برگ گلا، زیر گلدونا رو ببره،... هنوز گلدونا پر برگ خشک و نیمه خشک بود،... کلی چوب گوشه خونش گذاشته بود، با کلی وسایل نجاری، همیشه بوده ها ولی الان خیلی بیشتر،... تو اون خونه کوچیک، فقط یک اتاق دربسته اش از چشمم دور مونده وگرنه بقیه جاها عیان شده برام😄
یک صورتک کشیده به دیوار زده بود، شبیه صورتک های آفریقایی،...
واقعا این بار خیلی دیگ خودمو جر داده بودم سر قطعه، و به چشمش اومد و هاوارتا تعریفم کرد و منم هاوارتاتر ذوقیده شدم😗
یک بچه اشتباهی با من اومده بود، باباش بهش گفت پایین منتظرم، منم دل رحم گفتم این بچه اول بره باباش بیرون تو گرما منتظره، اینم برداشت گفت باباش نیست راننده شه! اوکیه بیرون باشه، تو جوش اونو نزن! شکست احساسی عمیق خوردم، چقد ساده دلی دخترررر😐