حس ام بهم میگفت مشکوکه و انگار داره زمان میگیره که بهم جواب رد بده، منم بیخیال بودم یک ذره ولی از اونورم کار رو تموم شده میدیدم، به بعدش فکر میکردم که چه بشه و چه نشه و به کی بگم و به کی نگم و مث بمب صدا میکنه و فلان،...

بهم پیام داد، با دو هوا مقدمه چینی و دلایلی که گوش نکردم، جواب رد داد🙃،... بعدم خواست خیلی کول و نایس باشه و ایشالا همو ببینیم و پروژه بعدی و زهره مااار،... ولی ته دلم عمیقا خواست این داستان عقب بیفته اینکه من بازم شانس داشته باشم اینکه فرصت داشته باشم کارو برسونم،...

نمیدونم این چندمین دفعه بود که تو این مسیر، اینقد اینقدرررر زیاددد یک چیزی رو خواستم و نشده و نشددددده،...

منم نایس برخورد کردم، نه مشکلی نیست و موفق باشین و اینا،... ولی بعدش نت ها رو از رو پیانو ریختم روی زمین،... لپ تاپ محکم بستم، شارژر گوشی پرت کردم، و رفتم زیر ملافه ام قایم شدم،...

و به معنای واقعی قایق کوچولوم غرق شد،... خودش نمیدونه و نخواهد فهمید که بعد این مکالمه کوتاه من چه تصمیماتی گرفتم.