شب دوم
همینکه میرم سر ساز، همینکه چشمم به این برگه ها میفته، چیزایی که خودم نوشتم با زحمت، اشک و اشک میریزم و بغض میکنم،...برای کارهایی که تا الان کردم، برای همه کارهای در حال انجام الان، ولی ولی هرکار میکنم نمیتونم آدم سابق باشم، دیگه نمیتونم، این شن آخر که روی این تپه شن افتاد، منو متلاشی کرد...
اونقد مصمم که تمومش کنم که اصلا نمیخوام با کسی حرف بزنم که نظرم رو بخواین عوض کنن، ولی برای خودم سخته و خیلیم اذیتم و اذیت هم خواهم شد،... به خودشم نخواهم گفت، با واسطه کنسل میکنم،... تحمل میکنم و بعید میدونم تو آینده پشیمون بشم،... میشه از تصمیمم الان برگردم؟ اره ممکنه، ولی یکجوری درز گرفتم حرفامو که جا برای پادرمیونی یا هرچیزی نمونه، تا وقتی که قاطع کنسل کنم کسی نخواهد فهمید... مگه معجزه ای بشه،...
عمر شادی این داستان خیلی کوتاه بود، فاصله خنده و گریه از ته دل من، چند روز بود،...