تو همین هوای سرد و بارونی اردیبهشت، کنار پنجره، کنار پیانو، کنار لیوان چایی داغ،... دیگه جاشه از آدمای جذاب هنری که تو این مدت دیدم بگم، بنظرم این موزیسین ها از معلم زبانا، جذاب تر و خوشگل ترن😅، هم شیک و مهربون دیدم، هم وحشی و ترسناک، ولی در هر صورت خیلی کاریزماتیکن تحفه ها🫠

بعد دو تا ازدواج بین اینا دیدم که یکیشون بچه دار هم شدن، فکر کن مامانت پیانیست، بابات خواننده اپرا🫠، مامانت بزنه بابات بخونه، اون بچه زبون باز نکرده ژوسته؛ یکوقتایی عکس از خونش و بچه و کاراش میزاره، دله من میره برای زندگیشون، برای این دنیایی که توش زندگی میکنن، اصلا جنس این آدما فرق داره،...

یا دوتا خواننده هم میشناسم که اینا باهم ازدواج کردن، کارشون هم تو همین حیطه اس، یک دفعه دیدم پلیوری که تن دختره اس، فرداش تن آقا عه بود تو آموزشگاه!🫠

پیج هاشون، تفریحاتشون، خیلی بنظر من خاصه، من دور برم همچین آدمایی ندارم، ندیدم، که کاش داشتم،....

من از فاصله کمی نزدیک دیدمشون، شاید برم نزدیکتر نظرم به این قشر عوض بشه، که دور از انتظار هم نیست، میدونی من دیدم که چندتاشون باهم مثلا یک قطعه رو میسازن و میخونن و کارای بعدی و بعدی، بعد یهو از هم جدا میشن و فیلم ها از پیج هاشون پاک میکنن، حالا اینکه چی شده دقیق رو نمیدونم، ولی میشه حدس زد، ولی شاید بهتر از همین فاصله همیشه نگاهشون کنم،...

چقدر دلم می‌خواد تو گالری ها و تیاتر ها و کافه ها قل و فر بخورم! خیلی خیییلی برام جذابه، انگاری یک دنیای جدیدی رو کشف کردم که ته نداره، خیلی مرموزه، تا ابد میشه توش تجربه کرد و چیزای جدید دید،...

پیج چندتا گالری رو فالو کردم، دوست دارم وقتی نمایشگاه میزارن منم برم آثار اونا رو ببینم، برم با خالق اثر حرف بزنم، اولین برخورد معنادار من با گالری، ماله هشت سال پیشه، وقتی کلاس زبان میرفتم، اونجا یک گالری کوچولو بود، یکوقتایی که نمایشگاه بود دم درش، پذیرایی داشتن، بخاطر پذیرایی با بچه ها میرفتم گالری🤣بعد کم کم به آثار و آدمای اونجا دقت کردم... دیدم فرق داره با جاهای دیگه آدماش،..

و یکی از ارزوهامه منم یک روزی، توی یک گالری، یک اثر داشته باشم🥲 تو یک قدم بزرگ‌تر، اصلا خودم یک گالری داشته باشم، حتما همیشه پذیرایی میزارم دم درش😅قطعا باب آشنایی با هنر برای یکسری وروجک میشه😅😄😄😄

نمیدونم چقدر دوره، چقدر نزدیکه، یا چقدر محال،...

یا تئاتر،... هم دیدنش هم بازی کردنش،... وای چقدر دوست دارم اینم امتحان کنم...

امروز که کلاس مقررات شهرداری رفته بودم، دیدم چقدر من به این آدما و قشر تعلق ندارم، من نمیتونم مقنعه بپوشم، نمیتونم ۷ صبح برم سر کار، نمیتونم این کارای خشک رو تحمل کنم، من واقعاااا نمیتونم، شاید اگه این در تو زندگیم باز نمیشد، هیچوقت نمیفهمیدمش، مثل خانواده ام و خاندان و همه دوروبریام، کارای اداری و دولتی انجام میدادم و فکر میکردم همینه زندگی، ولی واقعا این نیست، یک دنیای دیگه هست که مخفیه، که مورد پسند اکثر جامعه نیست، که حیفه آدم واردش نشه و نفهمه،...

همه این شش سال عمر موسیقیم، نیاز داشتم یکی بهم بگه ول کن مهندسی رو، تمام و کمال بچسب به موسیقی، تو علاقه و استعدادشو داری، مهم نیست کی نتیجه میده یا اصلا به پول میرسی یا نه، برو جلو، فقط برو جلو، من مراقبتم، من حواسم هست، من هستم هرجا کم آوردی، من هستم برای هرچی که تو مسیرت لازم داری،......................................................

شاید اگه تو خانواده موسیقیایی دنیا اومده بودم، خیلی از این مشکلات و تنهایی ها رو نمیکشیدم، فکر کن پیانوی پدربزرگم به من میرسید، بهترین استاد موسیقی شهر رفیق بابام بود، تو مهمونیا بساط ساز و آواز همیشه پهن بود، مامانم لالایی برام موتزارت و شوپن و بتهوون میذاشت،...... قطعا همه چی الان فرق می‌کرد و من یک آدم دیگه و هزار پله بالاتر از سطح الانم میبودم،.....

ولی این درد رو همه موسیقی دوستای موسیقی نخونده میفهمن و میرسن بهش، اونجایی که باید بین رشته ات و علاقه ات یکی رو انتخاب کنی و یکی رو ببوسی بزاری کنار،... هرچقدرم بخوای موازی پیش ببری نمیشه، به یک جایی میرسی که نمیشه هر دوتاش رو داشت و حرفه ای ادامه شون داد،.... من همونجام انگار.

چطوری میتونی هیچ شاخه ای از هنر رو لمس نکرده باشی؟؟؟...