عکس دختر روی جلد کتاب خیلی شبیه من بود، صورتش و حسش،... انگار ورژن سنتی و ابرو پر من بود،... دلم می‌خواد بخونمش، ببینم نقش این دختر تو اون کتاب چی بود،... تو این سه ماه روزایی که بجز پیانو واقعا کاری برای انجام دادن، نداشتم خیلی خیلی زیاد بود،... یک توقف طولانی، یک سوت ممتد، روی همه خطهای زندگیم که موازی دنبال میکردم افتاد،... و این مدت هم نتونستم اینو هضم کنم و سریع جایگزین کنم،... تیاتر که ازش حتی خاطره هم انگار نمونده، اسم بچه ها رو حتی یادم رفته!... این مدت خیلی پارک و طبیعت رفتم، خیلی خیلی،... خیلی خیلی خرید کردم! خرید آرایشی! مصاحبه هم دو جا رفتم و علی رغم صحبتهای جدی هیچی نشد! کادو دادم، کادو هم خریدم،... یک شیرینی فروشی ژیگول ادایی پیدا کردم که دونه ای ازش باید بخری و هر شیرینی اش اندازه یک کاپ کیک کوچولوعه و کلی گرون! تقریبا همه مدلشو امتحان کردم! حس لوکس بودن بهم میده لعنتی🤣... خودمو بستم به کلاسای ارتقا پایه! شش کلاس، شش امتحان!... با دوستام بیرون رفتم، یک تیپ شخصیتی خیلی مبادی آداب دیدم، که خیلی مراقب حرفاش هست، راحتی طرف مقابل براش خیلی مهمه و اصلا سرسری ازش نمیگذره و لحن گرمی داره، در جمع که اینطوری بود یعنی، من ندیده بودم کسی اینقد دغدغه جمع و حوصله جمع رو اینقد مودبانه داشته باشه و... واقعا اتفاق خاصی نیافتاد و بیشتر دلمردگی و راکد بود زندگی که کماکان هم هست،... زور می‌زنی کاری بکنی ولی در نهایت میبینی چیزی دستت نیست! برنامه ای نمیزارن بریزی! به همین سادگی. شکر🌱