ساعت ها دیر میگذره و روزا زود، باور نمیشه فردا همون روز مهمی که من براش از قبل سال جدید برنامه میچیدم، اینقدر اتفاقات افتاد این وسط اینقد دلزده و خسته و نالان شدم، که فکر نمیکردم اینهمه اتفاق بخواد این وسط بیفته و من دوماه کلاس نرم،...

تموم این هفته صبح که بلند میشدم، عصر که میخوابیدم، وقتی بیدار میشدم گوشیم رو چک میکردم ببینم چند شنبه اس! ساعت چنده! روزه یا شبه! اونقد همه چی برای هیچی بهم ریخته بود که باورم نمیشد،...

شش هفته از سال گذشته، بنظرم طولانی بود، حجم اتفاقات و احساسات و کارهای زیادی رو تجربه کردم،... تولدم، جلسه آنلاین، تست گروه، گریه و قهر، کهیر، کلاس پیانو، بیرون رفتنا، خرید کردنا، غذاها و سوشی! و برگشت...

الانم نمیدونم باید چیکار بکنم! باید بنویسم؟! تمرین کنم؟! بخوابم؟!...

شاید اگر به روتین و روال قبلم برگردم، کمی ذهنم آروم بشه،... همون روتین چندساله،...