دوازده. اردیبهشت
روز طولانی و پر داستانی گذروندم،... صبح بدو حموم و بدو لباس اتو کن و بدو آرایش کن و مو شونه کن و گل بخر و بدو کلاس،...
خیلی خیلی حرفها زدیم، واقعا دلم تنگ شده بود، از اونورم نمیخواستم بروز بدم، ولی من خیلی خیلی منتظر این روز و لحظه بودم،... هیجان انگیز نبود، طبق برنامه ام نبود، ولی گذشت....
عصر یک جلسه کلاس رو دیدم و بعد بدو رفتم تمرین،...
پیشنهاد اجرا گرفتم، و همچنین اجرا در جلو چندتا استاد،... سعی میکنم نه ذوق الکی کنم، نه خوشحال باشم، دلم میخواد هردوتاش رو برم و به خوبی هم اجرا کنم، ولی باز اون ته مها یک چیزی میگه نه خراب میشه و بد میشه و رفتار بد میبینی و ..............
یک جسارتی کردم، خودم رو وارد یک جمع کوچیک کردم🙃
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 2:38 توسط ال
|