بازم همون آدم معمولی…
منوی روی یخچالش عوض شده بود، انگار از یک رستوران دیگه سفارش میده،... روی زمین پر از تخته چوب بود، روی کانتر هم ابزار و قرص و سیگار و گل خشک شده،... لیوانهای لنگ به لنگ آویزون و قابلمه های رنگ و رو رفته شسته شده پخش و پلا...
فرصتی شد که صحبت کنیم،... اینکه میفهمید من چی میگم، اینکه هروقت هردوتامون همزمان حرف میزدیم اون حرفشو رو قطع میکرد و میگفت من بگم🥲،...
بهم گفت اونم یک آدم با استعداد معمولیه، اونم سختی زیاد کشیده، اونم هروقت یکی رو میدیده که خیلی راحت و زود یک قطعه رو درمیاورده ناراحت میشده و حسودی میکرده،... اینکه حس هام رو تجربه کرده و به زبون میاره و آبایی نداره از گفتنش، خیلی خیلی حس خوبی بهم میده،... بهم میگه اونایی که زود رسیدن بعدش به پوچی رسیدن،... بزار هدفت دور از خودت باشه، از مسیرت لذت ببر،... چیزایی رو تو مسیر میفهمی که اونا هیچوقت درک نخواهند کرد،...🥹... اینکه سؤالایی که از استادش میپرسیده، استادش باید فکر میکرده که جواب بده، چون استعداد ذاتی داشته و هیچوقت چالش های یک استعداد و توان معمولی رو درک نکرده...اینکه نقاشیش عالی بوده ولی مسیر دیگه انتخاب کرده، اینکه میتونسته یک ساز راحتتر انتخاب کنه و الان جای بهتری میتونست داشته باشه، اینکه،... اینکه،...
کاش کااااش اینقد حق انتخاب نداشتم، کاش کاااش اینقد ولع همه چیز رو همزمان نداشتم، کاش کاااش میتونستم تمام و کمال از داشته هام لذت ببرم، کاااااااش.