حس مهم بودن یا احمق فرض شدن…
خوب من جلسه هفته قبلم رو کنسل کردم، میخواستم بیشتر تمرین کنم و جلسه این هفته رو خیلی آماده تر رفتم، و از شانس قشنگ من، قبل کلاسم یک جر و بحث اتفاق افتاد، که خوب من از قبل از اختلافات اینا خبر داشتم، و احتمال میدادم اینا هر لحظه به هم بپرن، ولی بازم اصلا احتمال نمیدادم قبل کلاس من این اتفاق بیفته و اونقد استادم رو بهم ریخته ببینم،... بقیه هنرجوها که خوب بی اطلاع بودن، یجورایی به روال کلاسشون میرفت، ولی من نه! کلاسی نداشتم و همش به حرف و جوابیه و فلان رفت! شاید از این نظر که من خیلی چیزها رو میدونم و شاید اعتماد شد بهم و پرده ها افتاد و شارلاتان بازی یک عده دیگ مجدد برام محرز بود، خوب بود، ولی از اینور من کل هفته تمرین کرده بودم، من برای کلاسم رفته بودم، و خوب تایم و اعصاب من بازیچه آدمای بیخود که به من هیچچچ ربطی ندارن، شد، حس حماقت توام با حس آدم مهم تو درد و دل شنیدن و شنیدن حرفهای ممنوعه که عمرا کسی اینا رو راجب اونا بدونه و چ خطرناک که من از کثافت کاری هاشون خبر دارم و کماکان باهاشون کار میکنم...
از صبح سردردم،... نتونستم کار مفیدی انجام بدم، حس احمق بودن و ظلم و جفا شدن و به من چه و به درک و اینارو برای چی به من میگی دارم😭😭😭
دارم تلاش میکنم صبح رو فراموش کنم و بتونم به کارهام برسم... الان که نوشتم یکم سبک شدم😞