آخرین نفر…
آخرین چراغ این خونه رو من هرشب خاموش میکنم، مثل الان، آخرین نفری که تو این خونه میخوابه منم، مثل الان که خیلی یواش اومدم توی تختم...
آخرین صدای هرروز این خونه ماله منه، یا صدای خودم یا سازم،... پر سروصداترین آدم خونه، ساختمون و چه بسا این کوچه، منم!...
واقعاااا سخته بودن کنار یک موزیسین! البته کسی که مثل من مسیر رو میره سختتره، چون صدای ناهنجار زیاد داره تمریناش، کلی طول میکشه تا یک قطعه رو راست و ریس کنم و خوب بقیه باس تحمل کنن دیگ😄
این روزا سعی میکنم بیشتر به خودم برسم! خواب کافی، آب کافی خوردن، میوه خوردن، آجیل خوردن، غذای سالم،... یجورایی رژیم کالری منفی هم گرفتم، سعی میکنم پروتئین هم زیاد بخورم...
با همه ایناااا خیلی خیلی چیزا باب دلم نیست، خیلی انگار توی رکودم تو موسیقی، اونقدی که هرروزم گره خورده باهاش، اونقد نتیجه نداره، حجم ناکامی و هیچ خبری خیلی زیادددده😞
یعنی میشه از این خاکسترها ققنوسی متولد بشه؟؟؟...😭