داشتیم صحبت میکردیم، یک جا از حرفم تعجب کرد، ابروهاش ناخودآگاه رفت بالا، من هیچوقت هیچ کجا این صحنه رو ندیده بودم، پوست پشت پلک خیلی شفاف و روشن بود، طوری که رگاهاش دیده میشد، خون بنفش طور قشنگی در جریان بود،... ما هیچوقت از این فاصله صحبت نکرده بودیم،... خیلی زیبا بود، حتی برای همون چند ثانیه...

وقتی از حس و انرژی اجراش صحبت میکرد میخواستم کله اش رو بکنم، اینکه چرا به من نمیگه برای اجرا و بعد میاد از حس هاش میگه😒

ته دلم بارها شنیدم که بهم میگن تو کارتو بکن، خدا حواسش هست❤️