ما هیچ نگفتیم و حکایت به در افتاد
از اول که وارد شد شناختمش، ولی هی خودمو زدم به ندیدن، نفهمیدن، چند روز پیش هم دیدمش، اونجا تونستم در برم و رو در رو نشم باهاش، ولی اینبار،... خودش دنبالم گشت، و خوب خیلی شوک زده و خوشحال ولی در اصل ناراحت و عصبی، باهم خوش و بش کردیم و عکس گرفتیم و فامیل دور درومدیم! حالا یک چیزهایی که از همه پنهان کردم، کف دستشه، و میزاره کف دسته همه کسایی که میشناسم و میشناسیم! کاش امشب حذف میشد از زندگیم...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۴۰۲ ساعت 1:9 توسط ال
|