غمی که هورمونی نیست..
اینکه میزم کنار پنجره اس، پنجره رو به کوچه، رو به مغازه و کافی شاپ، حس خوبی بهم میده، اینکه منم قاطی این شهر و رفت و آمد و آدماشم...
یک پیتزا گنده برای خودم سفارش دادم، یک قوطی دلستر هم تو یخچال گذاشتم، و یک فیلم خوب هم پیدا میکنم...
امتحان زبان نزدیکه، خیلی زبان رو دوست دارم، ولی ولی اونقدر که دوست دارم نمیتونم براش وقت بزارم☹️همینطور برای موسیقی، اونقدری که به دلم باشه و خیلی پربازده باشه، نمیشه، نمیتونم☹️☹️☹️
غمگین و دپرسم،... واقعا هرچی داشته باشی هرکجا باشی هزارتا آدم و خدم داشته باشی، بازم بازم روزهای غمگین داری، حالا کیفیت و کمیتش فرق داره، یکی همیشه غمگینه یکی ماهی یک هفته یکی سالی یک هفته!...
چون میگذرد، انگار ملالی نیست...
ولی ولی چقدررررر دلم میخواد یک اتفاق قشنگ تو موسیقی بیفته، خیلی قشنگگگگ و رویایی😢
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲ ساعت 20:41 توسط ال
|