خارهای به پا خلیده
دو هفته از اجرا گذشت،... امشب رفتم مشاوره با استاد جدید، مدام ذهنم درگیر مقایسه با استاده پفیوزه قبلم بود، انگار دنبال تناقض میگشتم تو حرفاش که بگم نه اشتباه میکنی و تو نمیفهمی! انگار هنوز حسرت دوره قبل رو دارم، انگار مجبور شدم استاد جدید انتخاب کنم، هرچی هست تموم نشده ماجراهای قبلی، هربار قطعات قبلی رو میشنوم حالم بد میشه،... گروه قبلی که اونا هم پفیوز بودن بعد یکسال و نیم تمرین اجرا میکنن! منم میتونستم باشم تو این اجرا،... تو این صحنه و تو این لباسا،... متنفر شدم از کار گروهی،... به آشنا شدن و نزدیک شدن با آدمای جدید فوبیا پیدا کردم! هرچقدرم مهربون و محترم با من باشن من باورشون نمیکنم! حس میکنم یک جا دم خروس شون میزنه بیرون، یک جا بهم آسیب میزنن،... تو کلاس آموزشی رییس دفتر شرکت رو دیدم! برداشته میگه چرا نمیای؟ چرا کمک نمیکنی؟ بیا دفتر و یک جای کار رو بگیر،... میدونی از چی میترسم؟ از بیگاری، از سواستفاده، از اینکه وظیفه من بشه، از اینکه نیروی مفت کسی بشم،...
دیروز بعد اون کلاس خشک رفتم یک گالری نقاشی،... اینقدر عطش دارم برای این فضاها، بهم خوش میگذره، معلم پیانوی سابقم رو هم دیدم،...
دو نفر که یکجورایی روی من کراش داشتن یا هنوزم دارن، به فاصله کمتر از ۲۴ ساعت یاده من افتادن! واقعا چرا؟ اتفاقی بوده؟ اونم بعده مدتهااااا،... منم از دل خواسته سرد و نچسب بودم و بلاک کردم!
در آستانه ۳۲ سالگی،... در اخر یک سال شلوغ و پرحوادث،...