امروز اون جلسه کذایی با معاونت رو فلان رو رفتم؛ گویا خیلی منتظر من بودن و همون ساعتی که با من قرار داشتن جلسه گذاشتن و منو دو ساعت علاف کردن!:/ عوضی بودن تا کجا! بعدم بعید میدونم بشه، من نمیخوام عین کارمندا صبح به صبح برم سرکار، درصدی و متری میخواستم باهاشون کار کنم، ک اونا یک آدم بیکار و مجرد و بدو اینور بدو اونور میخواستن!

اون پسره هم ک جای من چندسال پیش گرفتن هم دیدمش؛ طرف بینهایت چاق شده بود، و خیلی بدلباس؛ نمیدونم چ اتفاقی تو زندگیش افتاده یا بیمار شده ک اینقد وا داده، اونقد صمیمی نبودیم که بپرسم چرا اینهمه اضافه وزن! بهم میگه اگ میخوای بپری نیا اینجا..... با اونهمه مدرک و فلان بیسار، اومده یک کار دفتری بیخود تو یک ارگان مرده انجام میده،...

طرف گفت نمره مصاحبه هردوتون برابر بود، ولی ایشون در نهایت جذب شدن، این حرف‌ها بعد چندسال هم تلخه هم مسخره😏

بعدم بدو رفتم کلینیک برای لیزر کک و مک تو صورتم،... انجام شد، صورتم پر نقطه نقطه شده، ورم داره... میگن ک خوب میشه و ال و بل...

بعدم عین قوم مغول 😂 رفتیم خونه فامیل که باقیمونده وسایل فامیلمون ک رفته خارج رو شخم بزنیم، من دو تیکه جل برداشتم😃

بعد اومدیم خونه و تازه ساعت ۳ ناهار خوردیم...

الانم وسط کلاس المانی😑

فردا هم که همه تعطیلن من کلاس دارم و کلی کار باید براش انجام بدم، به همین قشنگی و خوشمزگی🤷‍♀️

بدجور آلوده خیلی داستانا شدم، جوری که نمیتونم بیام بیرون ازشون...

یکوقتایی فکر میکنم من وسط یک داستانم، وسط یک کتاب قطور، که یکی داره ورق میزنه و فصل به فصل میخونه،... داستان منو میخونه، انگار من تموم شدم ولی اون داستانای منو میخونه... هی میبنده کتاب رو و هی باز میکنه و هی میاد وسط این زندگی و هی میره،........